جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٤ - غزل ٢٨٩ اى باد مشكبو بگذر سوى آن نگار
خواجه در اين غزل با گفتارهاى عاشقانهاش اظهار اشتياق به ديدار دوست نموده و در ضمن از روزگار فراق گله مى نمايد و مى گويد:
|
اى بادِ مشكبو! بگذر سوى آن نگار |
بگشا گره ز زلفش و بويى به من بيار |
|
|
با او بگو كه اى مه نامهربانِ من! |
باز آ، كه عاشقان تو مردند از انتظار |
|
اى نسيمهاى عطر آگين رحمت الهى! واى نفحات قدسى! گذرى به كوى جانانم بنماييد و پرده از جمال كثرات و مظاهر بركنار سازيد، و گوشه اى و عطرى از تجلّيات اسماء و صفات جماليش به رسم هديه براى من بال و پر شكسته هجران كشيده بياوريد. و با او بگوييد: چه شده كه طريق مهربانى با بندگانت را از دست دادهاى، گويا مى خواهى بگويى: تا تويى، من تو را نمى باشم اين گونه مباش، جلوه اى بنما و مرا از من بستان تا تو و ديدارت را لايق شوم و مشاهده جمالت را سزاوار. آخراى دوست! تا كى عاشقانت در انتظارت بمانند؟ كه:
٢١٤٧
«أَلَلّهُمَّ! وَاهْدِنا إِلى سَواءِ السَّبيلِ، وَاجْعَلْ مَقيلَنا عِنْدَكَ خَيْرَ مَقيلِ، فى ظِلٍّ ظَليلٍ؛ فَإِنَّكَ حَسْبُنا، وَنِعْمَ الوَكيل!»
[١]: (خداوندا! و ما را به راه راست هدايت نما، و آسايشگاهمان در نزد خويش را بهترين آسايشگاه در سايه جاودانى خود قرار ده، كه تنها تو براى ما كافى هستى و چه وكيل و.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٧٨.