جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٢ - غزل ٢٩٧ روى بنما و وجود خودم از ياد ببر
و در جايى مى گويد:
|
حافظ از بهر تو آمد سوى اقليم وجود |
قدمى نه به وداعش كه روان خواهد شد[١] |
|
|
دولتِ پير مغان باد! كه باقى سهل است |
ديگرى، گو برو و نام من از ياد ببر |
|
در اين بيت هم تمنّاى ديدار رسول اللَّه ٦، و يا على و اولاد او : را در هنگام مرگ نموده و مى گويد: در وقت مردن، پس از ديدار دوست مرا آرزويى جز ديدار بندگان خاص و مقرّبان درگاه او نيست، و مشكلات ديگر پس از اين عالم سهل است، و همه راگو كه مرا فراموش كنند، باكى ندارم. و ممكن است معناى اين بيت ربطى به بيت گذشته نداشته باشد و تنها بخواهد دولت و دوام عمر استاد خود را تقاضا كند. در جايى مى گويد:
|
در آن غوغا كه كس، كس را نپرسد |
من از پير مغان منّت پذيرم |
|
|
قرارى كردهام با ميفروشان |
كه روز غم بجز ساغر نگيرم[٢] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
بنده پير مغانم كه ز جهلم برهاند |
پير ما هرچه كند عين رعايت باشد[٣] |
|
|
بعد از اين، چهره زرد من وخاكِ درِ دوست |
باده پيش آور و اين جانِ غمْ آباد ببر |
|
محبوبا! از من بندگى و در غم عشقت چهره زرد به پيشگاهت آوردن. تقاضايم اين است تو هم مرا از تجليّاتت محروم ندارى، كه سخت محتاج مشاهده و ديدارت مىباشم. در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٩، ص ٢٠٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٧، ص ٣٢٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٥، ص ١٩٩.