جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢ - غزل ٢٤٢ مرا به رندى و عشق، آن فضول عيب كند
|
مرا به رندى و عشق آن فضول عيب كند |
كه اعتراض بر اسرار علم غيب كند |
|
|
كمال صدق و محبّت ببين، نه نقص گناه |
كه هر كه بىهنر افتد، نظر به عيب كند |
|
اى آنان كه مرا به عشق و رندى سرزنش مى كنيد و در عبوديّت و استواريم بر عهد ازل و طريق فطرت و محبّتِ به دوست مى آزاريد! من نه به خود چنينام، اين توفيقى است كه دوست نصيبم فرموده كه چنين باشم و شما از آن محروميد.
اگر رفتار صادقانه مرا عيب و گناه مى پنداريد، از بىهنرى شماست كه از طريقه فطرت محجوبيد. هنرمندان و تيز بينان، همواره به كمالات بندگان نظر مى كنند، نه به بديهاى آنان. وآنگهى، اگر شما طريقه مرا بد پنداشتيد از جهل شماست؛ كه:
«أَلنّاسُ أَعْدآءُ ما جَهِلُوا.»
[١]: (مردم دشمن مجهولات خويشاند.- نيز:
١٨٠٨
«أَلْجَهْلُ دآءٌ وَعَيآءٌ.»
[٢]: (نادانى، درد و رنج و سختى است.- همچنين:
١٨٠٩
«أَلْجَهْلُ بِالْفَضآئِلِ مِنْ أَقْبَحِ الرَّذآئِلِ.»
[٣]: (نادانى به برتريها و فضيلتها، از زشتترين رذايل مى باشد.) به گفته خواجه در جايى:
|
در نظر بازى ما، بى خبران حيرانند |
من چنينم كه نمودم، دگر ايشان دانند |
|
[١] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب الجهل، ص ٥٢.
[٢] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب الجهل، ص ٥٢.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الجهل، ص ٥٣.