جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٣ - غزل ٢٦٣ هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند
نهالهاى شوقت در باغهاى دلشان سبز و خرّم گشته [رسوخ پيدا كرده]، و سوز محبّت تو شراشر قلبهايشان را فرا گرفته؛ و در نتيجه، آنان به آشيانهاى افكار [اذكار] پناه برده، و در باغهاى مقام قرب و شهود خراميده، و با جام لطف از حوضهاى محبت آشاميده، و در جويبارهاى صاف و گوارا در آمدهاند.)
|
هرمى لعل كز آن جام بلورين ستدم |
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند |
|
دوست، با من عنايتها داشت و از جام بلورين و مظاهر اتمّ خود (اولياء عليهم السّلام كه تمام نور و روشنى بودند و ظاهر و باطنشان در نشان دادن او و جمال و تجلّياتش فرق نداشت- راهنمايى هايشان مرا به مشاهداتى نائل نمود، ولى افسوس! كه گرفتار بىعنايتى او گرديدم، و از آن محروم شده و حسرت اين محروميّت مرا به ريختن سرشك از ديدگان وا داشت.
و ممكن است منظور خواجه از «جام بلورين»، همان شهود حضرت دوست باشد كه از طريق معرفت نفس، حاصل مى شود.
|
جز دلم كو ز ازل تا به ابد عاشق اوست |
جاودان كس نشنيدم كه در اين كار بماند |
|
از ازل تو را با خود ديدم و خريدارت شدم كه: «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟! قالُوا: بَلى، شَهِدْنا»[١]: (و آنان را بر خويش گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟! گفتند: آرى، شهادت مى دهيم.- تا به ابد از اين معامله پشيمان نيستم.
كيست چون من عاشقى كه چنين پايدار و استوار باشد؟ و چرا چنين گرفتار معشوقى چون تو نباشم كه در جمال و كمال بىنظيرى. در جايى مى گويد:
|
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد و ز سر پيمان نرود[٢] |
|
[١] - اعراف: ١٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٤.