جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٦ - غزل ٢٩٩ شب قدر است و طى شد نامه هجر
ناراحتيهاست. در جايى مى گويد:
|
صبح است ساقيا! قدحى پر شراب كن |
دور فلك درنگ ندارد شتاب كن |
|
|
ز آن پيشتر كه عالم فانى شود خراب |
ما را ز جام باده گلگون خراب كن |
|
|
ايّام گل چو عمر به رفتن شتاب كرد |
ساقى! به دور باده گلگون شتاب كن[١] |
|
|
وفا خواهى، جفا كش باش حافظ! |
فَإنَّ الرِّبْحَ وَالْخُسْرانَ فِى التَّجْر |
|
مىخواهد بگويد: تجارت عاشق، در جفا كشيدن از معشوق است، و خسران او، در تحمّل نكردن جفاهايش. در ظاهر فراق، جفا مى نمايد، ولى در حقيقت، فراق و هجران است كه به عاشق حيات تازه مى دهد و غشها و خوديّتهاى او را از او مىگيرد. پس: «وفا خواهى، جفا كش باش.»؛ زيرا ديدار دوست در سايه ابتلاى دورىاش به دست مى آيد. در جايى مى گويد:
|
گر ز دست زلف مشكينت خطايى رفت، رفت |
ور ز هندوى شما بر ما جفايى رفت، رفت |
|
|
در طريقت رنجش خاطر نباشد، مىبيار |
هر كدورت را كه بينى چون صفايى رفت، رفت |
|
|
عشق بازى را تحمّل بايداى دل! پايدار |
گر ملالى بود بود وگر خطايى رفت، رفت[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٧، ص ٣٤٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٧، ص ٨٨.