جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦١ - غزل ٢٩٣ اى صبا نكهتى از كوى فلانى به من آر
و در جايى خبر از مژده وصال آوردن باد صبا داده و مى گويد:
|
مژده اى دل! كه دگر باد صبا باز آمد |
هدهدخوش خبر از طَرْفِ سبا باز آمد |
|
|
چشم من از پى اين غافله بس آه كشيد |
تا به گوشِ دلم آوازِ «دَرْ آ» باز آمد[١] |
|
|
در كمينگاهِ نَظَر، با دل خويشم جنگ است |
ز ابرو و غمزه او، تير و كمانى به من آر |
|
اى باد صبا و نفحات الهى! همواره در كمينگاه نظر بازى با دوست، با خود و تعلّقات و خيالات و خواطر در جدال و جنگم، تا شايد آن را دور ساخته و به مشاهده جمال او نائل گردم، ولى بدين آرزويم نخواهم رسيد، جز آنكه تجلّيات جلالى و جمالىاش مرا صيد كنند و به فنايم دست يابم؛ «ز ابرو و غمزه او، تير و كمانى به من آر.» در جايى مى گويد:
|
زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد! |
به كام غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
|
درانتظار خدنگش همى طپددل صيد |
خيال آنكه به رسم شكار باز آيد |
|
|
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گرد |
به آن هوس، كه براين رهگذار باز آيد[٢] |
|
|
در غريبىّ فراق و غم دل، پير شدم |
ساغر مِىْ، ز كف تازه جوانى به من آر |
|
غربتى بالاتر از اين نيست كه عاشق، از معشوق خود دور ماند و به فراق مبتلا گردد و در غم عشق و هجرانش بسر برد، اى باد صبا و نفحات الهى! من چنينم و محتاج تجلّى از تجلّيات اسماء و صفاتى اويم، تا از ابتلاء به هجران برهم. بيا و يكى از تجلّيات او را برسم هديه به من آر، تا از پيرى رسته و جوان گردم. در جايى خطاب به محبوب مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٤، ص ٢٠٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.