جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣ - غزل ٢٤١ كارم ز دور چرخ به سامان نمى رسد
غزل ٢٤١ [: كارم ز دور چرخ به سامان نمى رسد ...]
|
كارم ز دور چرخ به سامان نمى رسد |
خون شد دلم ز درد و به درمان نمى رسد |
|
|
چون خاك راه پست شدم همچو باد و باز |
تا آبرو نمى رودم نان نمى رسد |
|
|
پى پاره اى نميكنم از هيچ استخوان |
تا صد هزار زخم به دندان نمى رسد |
|
|
از دست بردِ جور زمان اهل فضل را |
اين غصّه بس كه دست سوى جان نمى رسد |
|
|
سيرم ز جان خود به دل راستان ولى |
بيچاره را چه چاره كه فرمان نمى رسد |
|
|
در آرزوت گشته دلم زار و ناتوان |
آوخ كه آرزوى من آسان نمى رسد |
|
|
تا صد هزار خار نمى رويد از زمين |
از گلبنى گلى به گلستان نمى رسد |
|
|
يعقوب را دو ديده ز حسرت سفيد شد |
و آوازه اى ز مصر به كنعان نمى رسد |
|
|
از حشمت، اهل جهل به كيوان رسيدهاند |
جز آه اهل فضل به كيوان نمى رسد |
|
|
صوفى بشوى زنگ دل خود به آب مى |
زين شست و شوى خرقه غفران نمى رسد |
|
|
حافظ صبور باش كه در راه عاشقى |
هركس كه جان نداد به جانان نمى رسد |
|