جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨١ - غزل ٢٩٦ روى بنما و مراگو كه دل از جان برگير
و فخر فروشى به يكديگر بيش نيست.- جيفه گنديده كه:
٢١٨٧
«إِنَّمَا الدُّنْيا جيفَةٌ، وَالْمُتَواخُونَ عَلَيْها أَشْباهُ الْكِلابِ، فَلا تَمْنَعُهُمْ اخُوَّتُهُمْ لَها مِنَ التَّهارُشِ عَلَيْها.»
[١]: (همانا دنيا مردار است و كسانى كه [براى دستيابى] بر آن پيوند برادرى بسته اند همچون سگان مىباشند، كه پيوند برادريشان بر آن مانع از جنگ و جدال بر سر آن نمى گردد.) لحظاتى است كه به ذكر و ياد آفريننده خويش اشتغال دارد؛ كه:
٢١٨٨
«إِنَّ لِلذِّكْرِ أَهْلًا أَخَذُوهُ مِنَ الدُّنْيا بَدَلًا، فَلا تَشْغَلُهُمْ تِجارَةٌ ...»
[٢]: (بدرستى كه عدّه اى اهل ذكر بوده و آن را به جاى دنيا برگزيدهاند، لذا داد و ستد ... آنها را مشغول نمى كند.- همچنين:
٢١٨٩
«ذاكِرُ اللَّهِ مُجالِسُهُ.»
[٣] (آن كه به ياد خداست، با او همنشين است.- نيز:
٢١٩٠
«ذاكِرُ اللَّهِ مُؤانِسُهُ.»
[٤]:
(ذاكر خدا، انيس و مونس اوست.)، و يا:
٢١٩١
«ذِكْرُ اللَّهِ قُوتُ النُّفُوسِ وَمُجالَسَةُ الْمَحْبُوبِ.»
[٥]:
(ياد خدا، غذاى جانها و همنشينى و مجالست با محبوب مى باشد.)؛ و در نتيجه، انسى و قربى و وصلى نصيبش مى شود. و چنانچه دوست، كسى را به بندگى خود بپذيرد، باقى امور جهان، چه گوارا و چه ناگوار، به نظرش بيهوده خواهد آمد.
خواجه چون به اين معنى راه يافته، مىگويد: «دوست گو يار شو ...»؛ يعنى محبوبا! اگر تو يار ما گردى از ناملايمات نمى هراسيم. در جايى مى گويد:
|
سرّ سوداى تو اندر سر ما مى گردد |
تو ببين در سر شوريده چه هامى گردد |
|
|
هرچه بيداد و جفا مى كند آن دلبر ما |
همچنان در پى او، دل به وفامى گردد |
|
|
دلِ حافظ چو صبا، بر سر كوى تو مقيم |
دردمندى است، به امّيد دوا مى گردد[٦] |
|
|
تَرْكِ درويش مگير، ار نبود سيم و زَرَش |
در غمت، سيم شمار اشك و رخش را، زَرْ گير |
|
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١١٠.
[٢] ( ٢، ٣، ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب الذّكر، ص ١٢٤.
[٣] ( ٢، ٣، ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب الذّكر، ص ١٢٤.
[٤] ( ٢، ٣، ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب الذّكر، ص ١٢٤.
[٥] ( ٢، ٣، ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب الذّكر، ص ١٢٤.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.