جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٦ - غزل ٢٦٠ نقد صوفى نه همه صافى بىغش باشد
|
ناز پرورده تنعّم، نَبَردَ راه به دوست |
عاشقى، شيوه رندانِ بلا كش باشد |
|
آرى، عشق و عاشقى را با خوشى نيافريدهاند. مبتلايان به آن راگو آماده بلا باشند، در اين وادى كسى را آسودگى نصيب نكردهاند، بخصوص عشق محبوب حقيقى؛ اميرالمؤمنين ٧ در باره محبّت مؤمنين به ايشان مى فرمايد:
١٩٥٥
«مَنْ احَبَّنا فَلْيُعِدَّ لِلْبَلآءِ جِلْبابَاً.»
[١]: (هركس دوستدار ما باشد، بايد لباسى براى بلا و گرفتارى آماده نمايد.).
خواجه هم مى گويد: آن رندِ پا به همه تعلّقات زده را بگو: خود را براى بلا كشيدن آماده ساز، كه عشق شايسته توست، نه آنان كه در نعمتهاى دنيوى و يا كرامات و واردات غرق گشتهاند. و دلبستگان بدانها راگو: برويد كه شما را راه به دوست نباشد.
|
خط ساقى، گر از اين گونه زَنَد نقش بر آب |
اى بسا رخ، كه به خونابه مُنقَّش باشد |
|
بدين طريق كه محبوب از عاشقان ديدار خود، فنا و نيستى و نقش بر آب شدن را تمنّا مى كند. بسا در تمنّاى اين مشاهده ديده عاشق بايد آنقدر بگريد، تا اشكش به خونابه مبدّل شده و به گونهاش فرو ريزد.
و يا مى خواهد بگويد: اين گونه كه محبوب، جمال خود را آراسته جلوه مىدهد، اشك ديده عاشقانش را در تمنّاى ديدارش به خون و خونابه مبدّل مىسازد و چهره ايشان را رنگين مى نمايد.
|
غم دنياى دَنى چند خورى، باده بخور |
حيف باشد دلِ دانا، كه مشوَّش باشد |
|
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الحبّ، ص ٥٧.