جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧ - غزل ٢٤٤ مطرب عشق عجب ساز و نوايى دارد
|
عالَم از ناله عشّاق مبادا خالى |
كه خوش آهنگ و، فرح بخشْ صدايى دارد |
|
الهى! كه عالَم از ناله عاشقان و فريفتگانِ جمال محبوب، خالى و بىصدا مباد.
و همواره فرياد ناله عشقشان در جهان طنين انداز باشد؛ كه آهنگ و صدايى دلپذير دارند، زيرا اگر اهل محبّت و ناله و گفتارشان نبود، بلكه اگر عشق به محبوب حقيقى (حقّ سبحانه) در ذرّات هستى نبود، كجا تسبيح و سجده و خشوع در پيشگاهش داشتند؛ كه: «يُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ»[١]: (همه آنچه در آسمانها و زمين هستند، به تسبيح پروردگار مشغولند.- نيز:
١٨٢٣
«أَنْتَ الَّذى سَجَدَ لَكَ سَوادُ اللَّيْلِ وَنُورُ النَّهارِ وَ ضَوْءُ القَمَرِ وَشُعاعُ الشَّمْسِ وَدَوِىُّ الْماءِ وَحَفيفُ الشَّجَرِ، يا أَللَّهُ! لاشَريكَ لَكَ.»
[٢]: (تويى آنكه تاريكى شب و نور روز و روشنايى ماه و شعاع خورشيد و زمزمه آب و صداى درخت [در هنگام وزيدن باد] براى تو سجده مى كند. اى خدا! شريكى براى تو نيست.) و همچنين:
«كُلُّ شَىْءٍ خاشِعٌ للَّهِ.»
[٣]: (هر چيزى در برابر خدا خاشع و فرو تن است.- كجا عالم را جلوه اى بود؟ و چگونه ممكن بود موجودى، بالاخصّ انسان، و بخصوص انسان كامل، در آن قرار و آرامش داشته باشد؟! به گفته خواجه در جايى:
|
سرّ سوداى تو اندر سَرِ ما مى گردد |
تو ببين در سر شوريده چه ها مى گردد |
|
|
هر كه دل در خم چوگان سر زلف تو بست |
لاجرم، گُوىْ صفت، بى سر و پا مى گردد |
|
|
به هوادارىِ آن سَرْوْ قدِ لاله عُذار |
بسى آشفته و سرگشته چو ما مى گردد[٤] |
|
[١] - جمعه: ١.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٥٥٤.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى، ص ١٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.