جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٧ - غزل ٢٩٧ روى بنما و وجود خودم از ياد ببر
ده تا به كلّى وجود مجازى و بنياد خانه هستيمان را بركَنَد و به درياى يكتايى و وحدتت فرو ريزد. در جايى مى گويد:
|
برواى طبيبم! از سر، كه خبر ز سر ندارم |
به خدا رها كنم جان، كه ز جان خبر ندارم |
|
|
به عيادتم قدم نِهْ، كه زبى خودى شوم بِهْ |
مِى ناب نوش، وهم ده، كه غم دگر ندارم |
|
|
دگرم مگو كه خواهم، كه ز درگهت برانم |
تو بر اين ومن برآنم، كه دل از تو برندارم[١] |
|
|
زلف چون عنبرِ خامَش كه ببويد؟ هيهات! |
اى دلِ خامْ طمع! اين سخن از ياد ببر |
|
در اين بيت خواجه به خود خطاب كرده و مى گويد: با همه اين سخنان كه مىگويى و تقاضاهايى كه مى كنى، كيست تا با وجود و انديشههاى خويش، بتواند پرده از چهره كثرات و مظاهر بركنار زند و يار و عطر او را با مظاهر استشمام و مشاهده نمايد؟ اين طمعى است خام كه:
٢١٩٤
«أَلْحَمْدُللَّهِ الَّذى لا يُهْتَكُ حِجابُهُ.»
[٢]: (حمد و سپاس مخصوص خدايى است كه حجابش را دريدن نتوان.- در حقيقت مى خواهد بگويد: تا شخص به خود توجه دارد و با نظر استقلال به خود مى نگرد، فكرش خام است و بايد بداند كه زلف عنبر يار را ناپختگان نخواهند بوييد. و چون به مجاهدات از خامى بيرون شوند، آن وقت است كه مى توانند او را ببويند. در واقع خواجه با اين بيت به خود تعريض دارد كه هنوز پخته نشدهاى. در جايى مى گويد:
|
آن را كه بوى عنبر زلف تو آرزوست |
چون عودگو بر آتش سوزان بسوز و ساز[٣] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٠، ص ٣٣٦.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٥٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٦، ص ٢٣٨.