جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧ - غزل ٢٤١ كارم ز دور چرخ به سامان نمى رسد
گراييده، با اين همه وصالم ميسّر نمى شود و مرا به آرزوى خود نمى رسانى.
١٨٠٠
«يا مَنْ كُلُّ هارِبٍ إِلَيْهِ يَلْتَجِى ءُ، وَكُلُّ طالِبٍ إِيّاهُ يَرْتَجى! ... أَسْأَلُكَ بِكَرَمِكَ أَنْ تَمُنَّ عَلَىَّ مِنْ عَطآئِكَ بِما تَقِرُّ بِهِ عَيْنى، وَمِنْ رَجآئِكَ بِما تَطْمَئِنُّ بِهِ نَفْسى، وَمِنَ الْيَقينِ بِما تُهَوِّنُ بِهِ عَلَىَّ مُصيباتِ الدُّنْيا، وَتَجْلُوبِهِ عَنْ بَصيرَتى غَشَواتِ الْعَمى. بِرَحْمَتِكَ يا أَرْحَمَ الرّاحِمينَ!»
[١]: (اى خدايى كه هر گريزانى به سوى تو پناه مى آورد، و هر جوينده اى به تو اميدوار است! ... به كرمت، از تو خواستارم كه از عطايت آنچه كه چشمم را روشن كرده، و از اميدوارىات آنچه جانم را آرامش بخشيده، و از يقينت آنچه رنج و مصائب دنيا را بر من آسان كند، منّت نهاده و از چشم دلم پردههاى جهل و ظلمت را كنار بزنى. به رحمتت اى مهربانترين مهربانها!)
|
تا صد هزار خار نمى رويد از زمين |
از گلبُنى گلى به گلستان نمى رسد |
|
اى دوست! گويا بناى تو بر آن است كه تا صد هزار خار در عالم نياورى، در ميان آنها گلى به گلستان نرويانى. كنايه از اينكه: تنها من نيستم كه مورد لطف تو قرار نگرفتهام، خود در جواب ملائكه كه پرسيدند: «أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها، وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ؟»[٢]: (آيا در زمين كسى را مى آفرينى كه تباهى نموده و خونها بريزد؟)، فرمودى: «إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ.»[٣]: (همانا من به چيزهايى كه شما آگاه نيستيد، آگاهم.) يعنى: شما «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً.»[٤]: (همانا من جانشينى در زمين قرار مى دهم.) را ناديده گرفتيد و توجّه به فساد بشر خاكى نموديد. گلهاى اين زمين (انبياء و اولياء : و برجستگان) را كه مقام خلافة اللّهى دارند، ناديده گرفتيد و تنها به خارهايش توجّه كرديد؛ بنابراين، محبوبا! گويا بَنا ندارى به همه عنايت داشته باشى و همه به پيشگاهت بار يابند و من هم يكى از آنانم. در جاى ديگر مى گويد:
|
درد ما را نيست درمان الغياث! |
هجر ما را نيست پايان الغياث! |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] ( ٢، ٣، ٤) بقره: ٣٠.
[٣] ( ٢، ٣، ٤) بقره: ٣٠.
[٤] ( ٢، ٣، ٤) بقره: ٣٠.