جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦ - غزل ٢٤١ كارم ز دور چرخ به سامان نمى رسد
|
سخن عشق، نه آن است كه آيد به زبان |
ساقيا! مِىْ دِهْ وكوتاه كن اين گفت وشنفت[١] |
|
|
از دستْبردِ جور زمان، اهل فضل را |
اين غصّه بس، كه دست سوى جان نمى رسد |
|
|
سيرم ز جان خود، به دل راستان، ولى |
بيچاره راچه چاره، كه فرمان نمى رسد |
|
محبوبا! اين غصّه مرا بس كه ناملايمات روزگار و غارتگرى ايّام، سرمايههاى معنوى را از من ستانيده و آشفته خاطرم نموده و دست جانم را از رسيدن به تو و حقايق كوتاه ساخته، كه سوگند به راستان عالَم (انبياء و اولياء :)، از جان خود ملول گشتهام؛ ولى چه كنم كه فرمانى از تو براى فنا و نابودى و ستاندن جان من نمىرسد، تا به وصالت راه يافته و از غم هجران خلاصى يابم.
١٧٩٩
«يا مَنْ سَعَدَ بِرَحْمَتِهِ القاصِدُون، وَلَمْ يَشْقَ بِنِقْمَتِهِ الْمُسْتَغْفِرُونَ! كَيْفَ أَنْساكَ، وَلَمْ تَزَل ذاكِرى؟! وَكَيْفَ أَلْهُو عَنْكَ، وَأَنْتَ مُراقبى؟! إِلهى! بِذَيْلِ كَرَمِكَ أَعْلَقْتُ يَدى، وَلِنَيْلِ عَطاياكَ بَسَطْتُ أَمَلى؛ فَأَخْلِصْنى بِخَالِصَةِ تَوْحيدِكَ، وَاجْعَلْنى مِنْ صَفْوَةِ عَبيدِكَ.»
[٢]: (اى خدايى كه ارادتمندان، به رحمتت سعادت يافته، و آمرزش طلبان، از انتقامت رنج وسختى نديدند! چگونه تو را فراموش كنم، در صورتى كه همواره مرا ياد مى كنى؟! و چگونه از تو غافل گردم، در حالى كه پيوسته مراقب منى؟! معبودا! به ذيل عنايت و لطفت دست زدهام، و براى رسيدن به عطايايت آرزوى خود را گشودهام؛ پس مرا به توحيد و يگانه دانستنت خالص گردان و از بندگان برگزيدهات قرار ده.)
|
در آرزوت گشته دلم زار و ناتوان |
آوخ! كه آرزوى من آسان نمى رسد |
|
معشوقا! در آرزوى ديدارت دل و عالم بشرى و عنصرىام بكلّى به نابودى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٦، ص ٨٨.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.