جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٤ - غزل ٢٩٢ اى صبا نكهتى از خاك در يار بيار
|
صبا به خوش خبرى، هدهد سليمان است |
كه مژده طرب از گلشن سبا آورد[١] |
|
در جايى ديگر مى گويد:
|
صبا، وقت سحر بويى ز زلف يار مى آورد |
دل شوريده ما را زنو در كار مى آورد |
|
|
عجب مى داشتم ديشب ز حافظ جام و پيمانه |
ولى منعش نمى كردم كه صوفى وار مى آورد[٢] |
|
|
به وفاى تو، كه خاكِ رَهِ آن يار عزيز |
بى غبارى كه پديد آيد از اغيار، بيار |
|
|
روزگارى است كه دل، چهره مقصود نديد |
ساقيا! آن قدحِ آينهْ كردار بيار |
|
اى باد صبا و نفحات الهى! و يااى مقرّبان درگاه دوست! به وفايى كه شما را با اوست و در پيشگاهش همواره سر عبوديت مى ساييد، خاكى از رهگذارش براى من بياوريد تا سرمه چشمان نموده و روشنى بخش ديدهام گردد، به گونه اى كه محبوب را آشكار با مظاهر، بى آنكه غبار دوئيّت در آن ديده شود، به ديده وحدت و يكتايى مشاهده نمايم. خلاصه آنكه: اى نفحات الهى! و يااى مقرّبان درگاهش! عمرى است از ديدار دوست دور افتادهام، بيايد و عنايتى كنيد وآن تجلّياتى كه دوست را به شايستگى نشان مى دهد، بياوريد. در جايى مى گويد:
|
صبا! اگر گذرى افتدت به كشور دوست |
بيار نفحه اى از گيسوى معنبر دوست |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٨، ص ١٤٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢١، ص ١٨٤.