جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٨ - غزل ٢٧١ ياد باد آنكه سر كوى توام منزل بود
|
آه از اينجور و تظلّم كه دراين دامگه است! |
واى از آن عيش و تنعّم كه در آن محفل بود! |
|
عجب عيش و نوشى در محفل انس با جانان داشتم! كه وصف نتوان نمود؛ كه:
٢٠٥٠
«نَعيمُهُمْ فِى الدُّنْيا، ذِكْرى وَمَحَبَّتى وَرِضآئى عَنْهُمْ.»
[١]: (نعمتشان در دنيا، ياد و محبّت و خشنودى من از ايشان مى باشد.- عجب ناملايماتى كه در اين دامگه و سراى فانى است! كه:
٢٠٥١
«دارٌ بِالْبَلاءِ مَحْفُوفَةٌ، وَبِالغدْرِ مَعْرُوفَةٌ.»
[٢]: (خانه اى است كه پيچيده به گرفتارى، و معروف به حيله و مكر است.- نيز:
٢٠٥٢
«أَلدُّنْيا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ.»
[٣]: (دنيا، زندان مؤمن مى باشد.- ممكن نيست با آن ابتلائات همواره به ديدار دوست بهرهمند باشم.
خلاصه آنكه: پس از آن ديدار، فهميدم و دانستم كه تمام لذّتهاى معنوى، در انس با معشوق حقيقى به دست مى آيد، و تمام نكبتها در دل بستن به دار فانى تحقّق مىيابد؛ كه:
٢٠٥٣
«مَنِ اسْتَغْنى فيها، فُتِنَ؛ وَمَنِ افْتَقَرَ فيها، حَزِنَ؛ وَمْن سَعى إِلَيْها، فاتَتْهُ؛ وَمَنْ قَعَدَ عَنْها، أَتَتْهُ؛ وَمَنْ أَبْصَرَ بِها، بَصَّرَتْهُ؛ وَمَنْ أَبْصَرَ إِلَيْها، أَعْمَتْهُ.»
[٤]: (هركس در آنجا مستغنى و بىنياز گشت، فريفته شد؛ و هر كه در آنجا فقير گشت، محزون و اندوهناك گرديد؛ و آن كه به طرف آن رفت، آن را از دست مى دهد؛ و هركس باز نشست، به سوى او مى آيد؛ و هركس آن را وسيله ديد و نگاهش قرار داد، بينايش مى نمايد.، و هر كه به آن چشم بدوزد، كورش مى گرداند.) امّا:
|
در دلم بود، كه بىدوست نباشم هرگز |
چه توان كرد؟ كه سعى من و دل باطل بود |
|
خواسته من آن بود كه همواره وصال و عيش و نوش با معشوق را داشته باشم،.
[١] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٣٨.
[٢] - نهج البلاغه، خطبه ٢٢٦.
[٣] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ٨٠.
[٤] - نهج البلاغه، خطبه ٨٢.