جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٦ - غزل ٢٩٥ ديگر ز شاخ سرو سهى، بلبل صبور
به علاوه، اين طريقه نه طريقه اى است كه برخلاف فطرت باشد زيرا: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[١]: (پس مستقيم و استوار رويت را به سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن آفريده.) ما را به اين طريقه دعوت فرموده. در جايى مى گويد:
|
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس |
كجاست دير مغان و شرابِ ناب كجا؟ |
|
|
ز روى دوست، دلِ دشمنان چه دريابد؟ |
چراغ مرده كجا؟ شمعِ آفتاب كجا؟[٢] |
|
|
حافظ! شكايت از غم هجران چه مى كنى؟ |
در هجر، وصل باشد و در ظلمت است نور |
|
خواجه در اين بيت معنى بيت چهارم را تكرار مى كند كه دست از شكايت غم هجران بكش؛ زيرا رسيدن به كمال در ابتلاى به اضداد ميسّر خواهد بود. در جايى مىگويد:
|
گر چه افتاد ز زلفش گرهى در كارم |
همچنان چشمِ گشاد از كرمش مى دارم |
|
|
به صد اميد نهاديم در اين مرحله پاى |
اى دليلِ دلِ گمگشته! فرو مگذارم |
|
|
ديده بخت به افسانه او شد در خواب |
كو نسيمى زعنايت؟ كه كند بيدارم[٣] |
|
[١] - روم: ٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥، ص ٤١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٣، ص ٣١٨.