جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٩ - غزل ٢٨٦ ياد باد آنكه ز ما وقت سفر ياد نكرد
|
كاغذين جامه به خونابه بشويم، كه فلك |
رهنمونيم به پاىِ عَلَمِ داد نكرد |
|
كنايه از اينكه: همان طور كه داد خواهان با جامه كاغذين به پاى عَلَم دادخواهى مىروند تا حقّ خود بستانند، خواستم چنان كنم و بگويم: چرا معشوق من با من اين گونه است؛ ولى عالم طبيعت، همگى مرا به پاى عَلَم داد رهنمايى نكردند و با زبان بى زبانى گفتند: اين عمل با هركس روا بود، با معشوق حقيقى روا نباشد. چرا كه:
«لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ، وَ هُمْ يُسْئَلُونَ»[١]: (خدا از آنچه انجام مى دهد بازخواست نمى شود، و خلق بازخواست مى شوند.) لذا بر اين نيّت خود نادم شده و خون مىگريم، و با آن، آثار اين فكر خطا را خواهم زدود. در جايى مى گويد:
|
جانب دلها نگاهدار، كه سلطان |
ملك نگيرد اگر سپاه ندارد |
|
|
ديدهام آن چشمِ دل سيه كه تو دارى |
جانبِ هيچ آشنا نگاه ندارد |
|
|
نى من تنها كشم تطاول زلفت |
كيست به دل، داغ اين سياه ندارد؟! |
|
|
خون خور و خامش نشين، كه آن دل نازك |
طاقت فريادِ دادخواه ندارد[٢] |
|
|
سايه تا باز گرفتى ز چمن، مرغِ سحر |
آشيان، درشكن طرّه شمشاد نكرد |
|
محبوبا! از آن زمان كه سايه لطف و عنايات و مشاهداتت را از من برگرفتى، ديگر خواجه سحر خيزت در چمنزار مظاهرت به ديدارت نائل نگشته و از ملكوت كثرات مشاهدهات ننموده و به جمال مجازى آنان آرام نمى گيرد؛ زيرا:
|
روشنى طلعت تو ماه ندارد |
پيش تو گل، رونق گياه ندارد |
|
|
شوخى نرگس نگر، كه پيش تو بشكفت |
چشم دريده، ادب نگاه ندارد |
|
[١] - انبياء: ٢٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٠، ص ١٦٨.