جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٠ - غزل ٢٥٦ نفس بر آمد و كام از تو بر نمى آيد
خواجه در اين غزل از روزگار هجران گله نموده و در ضمن، اظهار اشتياق به دوست مى نمايد و مى گويد:
|
نَفَس برآمد و كام از تو بر نمى آيد |
فغان! كه بخت من از خواب بر نمى آيد |
|
|
در اين خيال بسر شد زمان عمر و هنوز |
بلاى زلف سياهت بسر نمى آيد |
|
محبوبا! عمرى است تو را مى جويم و به خيالت شب و روزم را بسر مى برم؛ افسوس! كه به دولت وصالت نائل نمى شوم و بخت خواب آلوده و لطيفه الهىام بيدار نمى گردد و پيوسته گرفتار زلف و مظهر جلالىات مى باشم و از ديدار جمالت (كه از طريق مظاهر مى توان به آن راه يافت) محروم ماندهام. نمىدانم چه زمان به كام خويش خواهم رسيد.
٢٠٢٦
«إِلهى! تَرَدُّدى فِى الْآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ الْمَزارِ، فَاجْمَعْنى عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنى إِلَيْكَ.»
[١]: (بار الها! توجه و تماشاى آثار و مظاهرت موجب دوريم از ديدارت مى شود، پس مرا به بندگيى كه به وصالت نائل سازد، برخوردار نما.)
|
مقيم زلف تو شد دل، كه خوش سوادى ديد |
وز آن غريب بلا كش خبر نمى آيد |
|
معشوقا! كثرات عالم، نه تنها ديده دل مرا از ديدارت محجوب ساخته، بلكه.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.