جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٤ - غزل ٢٧٥ آن يار كز او خانه ما جاى پرى بود
در جايى مى گويد:
|
درويش! مكن ناله ز شمشير احبّا |
كاين طايفه از كشته ستانندغرامت[١] |
|
جايى كه محبوب خريدارانى چون انبيا و اوليا : داشته باشد، فقيرى چون تو را كجا به درگاهش راه باشد؛ كه:
٢٠٧١
«إِلهى! أَنْتَ الغَنِىُّ بِذاتِكَ أَنْ يَصِلَ إِلَيْكَ النَّفْعُ مِنْكَ، فَكَيْفَ لا تَكُونُ غَنِيّاً عَنّى؟! ... إِلهى! كَيْفَ لا أَفْتَقِرُ، وَأَنْتَ الَّذى فِى الْفُقَرآء أَقَمْتَنى؟! أَمْ كَيْفَ أَفْتَقِرُ، وَأَنْتَ الَّذى بِجُودِكَ أَغْنَيْتَنى؟!»
[٢]: (معبودا! تو به ذاتت بىنياز از آنى كه نفعى از جانب تو به خودت برسد، پس چگونه از من بىنياز نباشى؟! ... بار الها! چگونه اظهار فقر نكنم در صورتى كه تو مرا در زمره فقرا قرار دادى؟! يا چگونه اظهار فقر كنم و حال آنكه خود به جود و بخششت مرا بىنياز ساختى؟!)
|
اوقات خوش آن بود كه با دوست بسر شد |
باقى، همه بىحاصلى و بىخبرى بود |
|
آرى، اين جهان و اقبال و ادبارش، و ملايم و ناملايمش، همه بشر را در كشاكش خود قرار مى دهد، و نمى گذارد آب گوارايى بياشامند؛ ولى چون انس و قرب با دوست نصيبشان گردد، هرچه برايشان پيش آيد همه را از او، و به او، و با او، و به سوى او مى بينند و جز حسن و نيكى در نظرشان نيايد؛ بدين جهت، نزد آنان ناراحتى و راحتى، نادارى و دارايى يكسان است.
در جايى مى گويد:
|
حاشا! كه من از جور و جفاى تو بنالم |
بيدادِ لطيفان، همه لطف است و كرامت[٣] |
|
امّا چون از قرب و انس با او جدا مى شوند، خود را در رنج و محنت، و توجّه به اقبال و ادبار جهان مى بينند. و هر گاه اين دو حال را با هم مقايسه مى نمايند،.
[١] ( ١، ٣) ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٨، ص ٩٦.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩ و ٣٥٠.
[٣] ( ١، ٣) ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٨، ص ٩٦.