جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٢ - غزل ٢٧٥ آن يار كز او خانه ما جاى پرى بود
اشك از ديدگان ريختم كه راز عشقى كه پنهان مى نمودم، آشكار گشت.
چه مى توان كرد؟ فلك دوّار و عالم طبيعت و اين ظلمت خانه، كارش همين است كه موجبات هجران را براى عاشق فراهم سازد و رازش را كه مخفى مى دارد، هويدا نمايد. در جايى مى گويد:
|
ترسم كه اشك، در غمِ ما پرده در شود |
وين رازِ سر به مُهر، به عالم سَمَر شود |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
ملامتى كه به روى من آمد از غم عشق |
زاشك پرس حكايت، كه من نِيَم غمّاز[١] |
|
|
منظورِ خردمند من آن ماه، كه او را |
با حسن ادب، شيوه صاحب نظرى بود |
|
|
از چنگ مَنَش، اختر بد مِهر بدر برد |
آرى، چه كنم، فتنه دور قمرى بود |
|
گفتار گذشته من، در اطراف محبوبى است كه ماه رخسارش علاوه بر نيك سيرتى و نيكو كردارى، با سوختگانش نظرها بود؛ ولى افسوس! كه حجاب عالم طبيعت، ميان من و او حائل شد و توجّه به مظاهر و استقلال دادن به آنها، و جهان اعتبار را به نظر حقيقت ديدن، باعث از كف شدن ديدار دوست گرديد.
و يا آنكه: طالع و بخت و لطيفه الهى من، يارى نكرد كه همواره از ديدار معشوق خود بهرهمند باشم. در جايى مى گويد:
|
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد |
يادِ حريفِ شهر و رفيقِ سفر نكرد |
|
|
يا بخت من طريقِ محبّت فرو گذاشت |
يا او به شاهراه حقيقت گذر نكرد[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٢، ص ٢٤٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٦، ص ١٤٥.