جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٦ - غزل ٢٩٨ ساقيا مايه شباب بيار
منتهاى مقصود محبّان!) در جايى مى گويد:
|
شراب تلخ مى خواهم كه مرد افكن بود زورش |
كه تا يك دم بياسايم ز دنيا و شر وشورش |
|
|
نگه كردن به درويشان منافىّ بزرگى نيست |
سليمان با چنان حشمت نظرهابود بامورش[١] |
|
|
آفتاب است و ماه و باده و جام |
در ميانِ مه، آفتاب بيار |
|
آرى، موجودات عالم طبيعت، بلكه تمام مظاهر اين عالم و عالم باقى، به منزله جامى هستند كه يار در آنان جلوهگر، و خورشيد جمالش در آنها نور افشانى مى كند و اگر آنها خودنمايى مجازى و كمالات ظاهرى هم دارند، به اوست.
خواجه هم مى خواهد بگويد: آفتاب جمالت را از طريق جمال ماه گونه مظاهرت به من بنمايان؛ زيرا جمال تو به منزله باده اى مى باشد كه جام موجودات به آن قائم و برقرارند؛ كه:
٢٥٩٢
«وَبِأَسْمائِكَ الَّتى غَلَبَتْ [مَلَأَتْ] أَرْكانَ كُلِّ شَىْءٍ ... وَبِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى أَضاءَ لَهُ كُلُّ شَىْءٍ. يا نُورُ! يا قُدُّوسُ!»
[٢]: (و [از تو مسئلت دارم] به اسمائت كه بر اركان و شراشر هر چيزى غلبه نموده [آن را پر كرده است] ... و به نور وجهت [اسماء و صفات] كه هر چيزى بدان روشن و نورانى است. اى نور! اى پاك و مقدّس!) در جايى خبر از دست يافتن به اين مشاهده داده و مى گويد:
|
صبا، وقت سحر بويى ز زلف يار مى آورد |
دل شوريده ما را ز نو در كار مى آورد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤١، ص ٢٦٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٧ و مصباح المتهجّد، ص ٨٤٤.