جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٨ - غزل ٢٩٤ دلا چندم بريزى خون ز ديده شرم دار آخر
|
از قال و قيل مدرسه حالى دلم گرفت |
يك چند نيز خدمت معشوق و مى كنم[١] |
|
|
مراد دُنيى و عقبى به من بخشيد روزى بخش |
به گوشم بانگ چنگ اوّل، به دستم زلف يار آخر |
|
اى سالكين! آنچه از مراد اين عالم و آن عالم، دوست به من عنايت نمود، از همّتى بود كه در اين طريق به كار زدم. نخست، نفحات شور آورنده خود را فرستاد تا به خويش راهم دهد؛ و در آخر، از طريق زلف و مظاهر و كثرات (نه در كنار از آنها) مرا به هرگونه مشاهده اى نائل ساخت. در جايى مى گويد:
|
منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز |
چه شكر گويمت اى كارسازِ بنده نواز! |
|
|
نيازمند بلاگو رُخ از غبار مشوى |
كه كيمياى مراداست خاك كوى نياز[٢] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
هزار شكر كه ديدم به كام خويشت باز |
تو را به كام خود و با تو خويش را دمساز |
|
|
اميد قد تو مى داشتم ز بخت بلند |
نسيم زلف تو مى خواستم ز عمر دراز[٣] |
|
كنايه از اينكه: كارى كنيد كه با همّت بلندتان، بدين نفحات و مشاهدات راه يابيد.
|
نگارستان چين دانم نخواهد شد سرايت، ليك |
به نوك كِلْك، رنگ آميز، نقشى مى نگار آخر |
|
محبوبا! دانستهام تو را در نگارستان چين (كه زيبا رويان در آن هستند- در كنار از كثرات منزل نيست، بلكه تو با همه مظاهرت جلوه گرى دارى؛ امّا مى خواهم جلوهات را به طريقى با كثرات و صاحبان جمال ببينم؛ كه:
٢٥٥١
«إِلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٩، ص ٢٩٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١١، ص ٢٤١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٢، ص ٢٤٢.