جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٧ - غزل ٢٧٤ يارم چو قدح به دست گيرد
|
در بحر فتادهام چو ماهى |
تا يار مرا به شست گيرد |
|
خود را در درياى عشق و ذكر و ياد و مودّت معشوق حقيقى قرار دادهام، تا شايد مرا صيد كند و در دامش گرفتار آيم؛ كه:
٢٠٦٦
«مَعْرِفَتى- يا مَوْلاىَ!- دَلَّتْنى [دَليلى] عَلَيْكَ، وَحُبّى لَكَ شَفيعى إِلَيْكَ، وَأَنَا واثِقٌ مِنْ دَليلى بِدَلالَتِكَ، وَساكِنٌ مِنْ شَفيعى إِلى شَفاعَتِكَ.»
[١]: (اى سرور من! شناختم مرا به تو رهنمون شده، و محبّتم به تو ميانجى من به درگاه توست، و من به راهنمايى تو اطمينان از راهنماىام [معرفتم به تو] پيدا نمودهام، و به شفاعت تو از شفيع خود [محبتم به تو] آرامش يافتهام).
|
در پاش فتادهام به زارى |
آيا بود آنكه دست گيرد؟ |
|
آن قدر سر تذلّل و عبوديّت به پيشگاه محبوب مى سايم، تا شايد روزى دستگيرىام نمايد و به خود راه دهد؛ كه:
٢٠٦٧
«أَسْأَلُكَ بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ وَبِأَنْوارِ قُدْسِكَ، وَأَبْتَهِلُ إِلَيْكَ بِعَواطِفِ رَحْمَتِكَ وَلَطآئِفِ بِرِّكَ، أَنْ تُحَقِّقَ ظَنّى بِما أُؤَمِّلُهُ مِنْ جَزيلِ إِكْرامِكَ وَجَميلِ إِنْعامِكَ، فِى الْقُرْبى مِنْكَ وَالزُّلْفى لَدَيْكَ، وَالتَّمَتُّعِ بِالنَّظَرِ إِلَيْكَ.»
[٢]: (به تابشهاى رويت [اسماء و صفات] و به انوار مقدّست از تو درخواست نموده، و به عواطف مهربانى و لطايف احسانت در پيشگاه تو تضرّع و التماس مى نمايم كه گمانم را به آنچه از اكرام بزرگ و انعام نيكويت در قرب و منزلت در نزدت و بهره مندى از مشاهدهات آرزومندم، محقّق سازى.)
|
هركس كه بديد چشم او، گفت: |
كو محتسبى كه مست گيرد؟ |
|
آرى، آنان كه چشم مست و جمال جذّاب تو را ديدند و به مستى گراييدند، فرياد خواهند برآورد كه: كجاست داروغه شهر، و يا زاهد قشرى و شيخ شهر (كه.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.