جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٨ - غزل ٢٩٨ ساقيا مايه شباب بيار
گرايد؛ كه:
٢٥٥٠
«وَ لَأَسْتَغْرِقَنَّ عَقْلَهُ بِمَعْرِفَتى، وَ لَأَقُومَنَّ لَهُ مَقامَ عَقْلِهِ.»
[١]: (و هر آينه عقلش را غرقه معرفتم نموده و خود به جاى عقلش قرار مى گيرم.- با من همراهى نموده، و از مشكلات و ناهمواريهاى طريق نهراسم، همان گونه كه بندگان خاصّت نمى هراسند.
|
بزن اين آتش مرا، آبى |
يعنى آن آتشِ چو آب بيار |
|
محبوبا! به آتش درونىام كه از عشقت مشتعل ساختهاى، آبى از شراب دو آتشه از خود بيرون كنندهات بزن، تا آرامشى بيابم. در جايى مى گويد:
|
ببرد از من قرار و طاقت و هوش |
بت سنگين دل سيمين بناگوش |
|
|
ز تاب آتش سوداى عشقش |
بسان ديگ دايم مى زنم جوش |
|
|
چو پيراهن شوم آسوده خاطر |
گرش همچون قبا گيرم در آغوش |
|
|
دواى تو دواى توست حافظ |
لب نوشش لب نوشش لب نوش[٢] |
|
|
گل اگر رفت، گو به شادى رُو |
باده ناب چون گلاب بيار |
|
منظور خواجه از «باده ناب چون گلاب» همان شراب ته نشين شده و صاف و بدون كدورت است كه مستى را دو چندان مى كند. گويا وى تجلّى پر شور و نابود كننده اى كه خودى در آن وجود نداشته باشد، مىطلبد و مى گويد: معشوقا! چنانچه به رفتن مايلى و نمى خواهى (چون به كلى از خود بيرون نگشتهام) همواره با من باشى به شادابى برو، امّا بار ديگر چون تجلّى نمودى، پر شورتر تجلّى بنما، كه مرا بكلّى از من بگيرى و همواره به ديدارت بهرهمند باشم. در جايى مى گويد:
[١] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٤٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣١، ص ٢٥٣.