جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠١ - غزل ٢٩٨ ساقيا مايه شباب بيار
شدن ديده ظاهر است، نتوان ديد. اى دوست! دارويى بياور كه ديده ظاهر به خواب رود، و يا از عالم گسسته گردد، تا با ديده دل و حقايق ايمان تو را مشاهده كنم. در جايى مى گويد:
|
من گدا و تمنّاى وصل تو هيهات |
مگر به خواب ببينم جمال ومنظر دوست[١] |
|
|
گر چه مستم، سه چار جامِ دگر |
تا به كلّى شوم خراب، بيار |
|
اى دوست! اگرچه در مستى بسر مى برم، امّا محتاج چند جام ديگر از تجلّياتت مىباشم، آن را به من عنايت نما، تا به كلّى از تعلّقات بيرون شوم و به قرب تو راه يابم. در جايى مى گويد:
|
بفكن بر صف رندان نظرى بهتر از اين |
بر در ميكده ميكن گذرى بهتر از اين |
|
|
در حق من لبت آن لطف كه مى فرمايد |
گرچه خوب است وليكن قَدَرى بهتر ازاين[٢] |
|
|
يك دو رطل گران به حافظ دِهْ |
گر گناه است وگر ثواب بيار |
|
محبوبا! من عاشقى هستم كه در خمارى از تجلّيات گذشته بسر مى برم. دو پيمانه اى از شراب پر شورت به من عنايت بنما تا از خمارى بِرَهَم، خواه زاهد آن را گناه پندارد، و يا ثواب؛ زيرا:
|
من ترك عشقبازى و ساغر نمى كنم |
صد بار توبه كردم و ديگر نمى كنم |
|
|
شيخم به طنز گفت: حرام است مى مخور |
گفتم: كه چشم و، گوش بهر خر نمى كنم |
|
|
زاهد به طعنه گفت: برو ترك عشق كن |
محتاج جنگ نيست، برادر! نمىكنم[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٤، ص ٨٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٥، ص ٣٥١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٩، ص ٣٢٨.