جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٢ - غزل ٢٦٨ هرگزم مهر تو از لوح دل و جان نرود
فى وَحْشَتى.»
[١]: (و دواى بيمارى، و بهبودى قلب سوزانم، و تسكين سوز درونىام، و برطرف كننده اندوه سختم در نزد توست؛ پس در حال وحشت انيس و مونس من باش.)
|
در ازل بست دلم، با سر زلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد، و ز سر پيمان نرود |
|
محبوبا! عشق و محبّت من به تو امروزى نيست، هنوزم از عالم عنصرى خبرى نبود كه در خلقت نوريم از طريق خود با تو پيوند محبّت داشتم؛ كه: «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ»[٢]: (و آنها را بر نفوس خويش گواه گرفت.- به سؤالِ «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ»[٣]:
(آيا پروردگار شما نيستم؟!) تو: «بَلى، شَهِدْنا»[٤]: (بله گواهى مى دهيم) گفتم. حال من آن نيستم كه پس از «بَلى» گفتن و دل به تو دادن، دست از «بَلى» گفتن تا ابد بردارم. در جايى مى گويد:
|
ز سَرْوِ قامتت ننشينم آزاد |
همه تن گر زبان باشم چو سوسن |
|
|
ز مهرت گر بتابم ذرّه اى رُوى |
چو خورشيدم فرود آيد ز روزن[٥] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
در ازل داده است ما را، ساقى لعلِ لبت |
جرعه جامى، كه من سرگرم آن جامم هنوز[٦] |
|
حال:
|
گر رود از پىِ خوبان دل من، معذوراست |
درد دارد، چه كند كز پى درمان نرود؟! |
|
معشوقا! چنانچه مى بينى باز در طلب تجلّيات اسماء و صفاتىات عمر خود.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] ( ٢، ٣، ٤) اعراف: ١٧٢.
[٣] ( ٢، ٣، ٤) اعراف: ١٧٢.
[٤] ( ٢، ٣، ٤) اعراف: ١٧٢.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٤.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٨، ص ٢٤٠.