جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٥ - غزل ٢٧٩ بوى مشك ختن از باد صبا مى آيد
از اين غزل معلوم مى شود خواجه را پس از هجران از جانب دوست، پيام آورندگان و نفحاتش مژده وصالى داده بوده اند كه مى گويد:
|
بوى مُشك خُتَن از باد صبا مى آيد |
اين چه بادى است، كز او بوى شما مى آيد؟ |
|
محبوبا! با مشام جانم رايحه عطر تو را از نفحات جان بخشت استشمام مى كنم.
نمىدانم اين چه نسيمى است كه بوى خوش تو را با خود مى آورد؟ گويا به ياد اين سوخته هجران كشيده افتادهاى، تا به وصالت نائل سازى. در جايى مى گويد:
|
بوىِ خوش تو، هر كه ز باد صبا شنيد |
از يارِ آشنا، سخنِ آشنا شنيد |
|
|
اى شاه حسن! چشم به حال گدا فكن |
كاين گوش، بس حكايت شاه و گدا شنيد[١] |
|
|
مىدهد مژده به يعقوبِ حزين از يوسف |
يا نويدى ز سليمان به سبا مى آيد |
|
چنانچه مرا به وصالت نائل سازى همان گونه كه بشير، پيراهن يوسف ٧ را براى يعقوب ٧ آورد و بر ديدگانش افكند و بينا شد؛ كه: «اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي، يَأْتِ بَصِيراً»[٢]: (اين پيراهن مرا ببريد و بر صورت پدرم بيافكنيد، تا باز بينا.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٥، ص ١٣١.
[٢] - يوسف: ٩٣.