جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٧ - غزل ٢٧٢ يارى اندر كس نمى بينم ياران را چه شد
شد همه غافل شدند. و خلاصه آنكه، ياران و هم پيمانههاى ما كجا رفتند؟
|
شَهرِ ياران بود و جاىِ مهربانان اين ديار |
مهربانى كِىْ سرآمد؟ شهر ياران را چه شد؟ |
|
شيراز، در گذشته همواره جاى اهل دل بود. چه شده كه جايشان خالى مانده است؟.
و يا آنكه: شيراز، ديار اساتيد و بزرگان اهل اللَّه بود، كه با انفاس قدسى خود سالكين را پرورش مى دادند. آن راهنمايان طريق و مهربانان با ما، كه از ايشان بهرهها مىبرديم، چه شد كه ترك اين ديار گفتند و ما را گذاشتند و رفتند و دست نوازش خود از سر ما برداشتند و در اين ديار نماندند، تا گمشدگان وادى غفلت را نجات بخشند؟
|
گوى توفيق و كرامت، در ميان افكندهاند |
كس به ميدان رو نمى آرد، سواران را چه شد؟ |
|
كجايند آن يكّه تازان وادى عشق، كه تا فرصتى باقى است و مى توان در اين معركه و رزمگاه دنيا با چوگان مجاهدات از گوى توفيق و كرامت الهى بهرهمند شد و به كمالات نفسانى نائل گشت سودها برند، افسوس! كسى نيست تا در اين فرصت استفاده ها برد؛ كه:
٢٠٦٠
«يا أَباذَرٍّ! نِعْمَتانِ مَغْبُونٌ فيهِما كَثيرٌ مِنَ النّاسِ: أَلصِّحَةُ وَالفِراغُ.»
[١]: (اى ابوذر! دو نعمت است كه اكثر مردم در آن دو ضرر كردهاند: سلامتى و آسودگى.)
|
حافظ! اسرار الهى كس نمى داند، خموش |
از كه مى پرسى كه دورِ روزگاران را چه شد؟! |
|
اى خواجه! اين همه جوش و خروش براى آنان كه غرض از خلقت را نمىدانند،.
[١] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ٧٧.