جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٦ - غزل ٢٧٢ يارى اندر كس نمى بينم ياران را چه شد
را، باطل [و بىهدف] نيافريديم.) همچنين: «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ؟!»[١]: (آيا گمان مى كنيد كه ما شما را بيهوده آفريديم و به سوى ما رجوع نخواهيد كرد؟!).
پس اين همه غفلت و سرگردانى چرا؟ كه:
٢٠٥٨
«دَوامُ الْغَفْلَةِ يُعْمِى الْبَصيرَةَ.»
[٢]: (دوام غفلت، ديده دل را كور مى گرداند.- نيز:
٢٠٥٩
«وَيْحُ ابنِ آدَمَ! ما أَغْفَلَهُ! وَعْنْ رُشْدِهِ ما أَذْهَلَهُ!»
[٣]:
(خدا رحم كند به پسر آدم [يا: واى بر او] كه چه اندازه فراموش كار است! و چقدر از رشد و هدايت خويش غفلت دارد!)
|
زُهره، سازى خوش نمى سازد، مگرعودش بسوخت؟ |
كس نداردذوقِ مستى، ميگساران راچه شد؟ |
|
ستاره زهره، (كه نسبت نواختن به او مى دهند) چرا ديگر نمى نوازد، مگر عود و آلت نواختنش را از دست داده است؟.
كنايه از اينكه: در زير اين آسمان و ستارگان و زمين، ديگر انسان راستين و حقيقى به وجود نمى آيد و كسى را نمى نگرم كه ذوق مستى و عشق به خالق جهان را داشته باشد. كجا شدند آنان؟ و كجايند عشق ورزان به او و به حقيقت گرويدگان؟
|
كس نمى گويد: كه يارى، داشت حقّ دوستى |
حق شناسان راچه حال افتادوياران راچه شد؟ |
|
غفلت، همه را گرفته و عهد ازلى را فراموش كرده اند و نمى گويند: ميان ما و دوست، الفتى بود و به «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٤]: (آيا من پروردگار شما نيستم؟!) دوست، «بَلى شَهِدْنا»[٥]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتيم.
كجا شدند آنان كه حقّ دوستى نگاه مى داشتند و همواره «بَلى» گو بودند؟ چه.
[١] - مؤمنون: ١١٥.
[٢] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب االغفلة، ص ٢٩٦.
[٣] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب االغفلة، ص ٢٩٦.
[٤] ( ٤، ٥) اعراف: ١٧٢.
[٥] ( ٤، ٥) اعراف: ١٧٢.