جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣ - غزل ٢٤٣ مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى آيد
|
مرا به كار جهان هرگز التفات نبود |
رُخ تو در نظر من چنين خوشش آراست[١] |
|
|
جرعه اى دِهْ، كه به ميخانه ارباب كَرَم |
هر حريفى ز پى مُلْتَمَسى مى آيد |
|
اى دوست! هر آن كس كه دَرِ خانه ارباب كرم و مروّت مى رود، خواستهاى دارد. من هم اگر دَرِ خانه تو كه كريم كريمانى آمدهام، به خاطر حاجتى و خواستهاى مىباشد و آن نوشيدن جرعه اى از عطايا و مشاهدات جمال زيباى توست. مرا از دَرِ خانهات محروم مگردان؛ كه:
١٨٢٠
«إلهى! إنَّ مَنِ انْتَهَجَ بِكَ لَمُسْتَنيرٌ، وَإِنَّ مَنِ اعْتَصَمَ بِكَ لَمُسْتَجيرٌ، وَقَدْ لُذْتُ بِكَ يا إِلهى! [يا سَيّدى!] فَلا تُخَيِّبْ ظَنّى مِنْ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْنى عَنْ رَأْفَتِكَ.»
[٢]: (بار الها! همانا هر كه به تو راه يافت، نورانى گشت، و بدرستى كه هركس به تو چنگ زد، پناه داده شد و من به تو پناه آوردهام، اى معبود من! [اى آقاى من!] پس حسن ظنّ من به رحمتت را نوميد مساز، و مرا از رأفت و عنايتت محجوب مگردان.) در جايى مى گويد:
|
چه بودى ار دل آن ماه مهربان بودى؟ |
كه كار ما نه چنين بودى ار چنان بودى |
|
|
ز پرده كاش برون آمدى، چو قطره اشك |
كه بر دو ديده ما، حكم او روان بودى[٣] |
|
|
خبرِ بلبل اين باغ مپرسيد كه من |
ناله اى مى شَنَوم كز قفسى مى آيد |
|
|
دوست راگر سرِ پرسيدن بيمارغم است |
گو بيا خوش، كه هنوزش نفسى مى آيد |
|
كنايه از اينكه: اى دوست! مرغ جان من در تنگناى بدن و عالم طبيعت از دورى تو به جان آمد. اگر بَناى پرسش از حال مرا دارى، تا نَفَسى باقى است هرچه.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦، ص ٥٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٦، ص ٣٩٨.