جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٥ - غزل ٢٥٥ نقدها را بود آيا كه عيارى گيرند
سوى تو وارد شدم، باز از طريق آنها به سويت بازگشت نمايم، در حالى كه درونم از نظر [استقلالى] به آنها مصون و محفوظ مانده، و همّتم از اعتماد و تكيه بر آنها بلند باشد.).
امّا كسى كه از لذّت ديدار دوست با مظاهر و ملكوتشان محروم مانده، از كثرات اين عالم جز لذّتى ناپايدار و آميخته با هزاران الَم نخواهد ديد و در عالم باقى و پايدار، خانه را بدون صاحب خانه خواهد ديد؛ لذا مى گويد:
|
خوش گرفتند حريفان، سر زلف ساقى |
گر فَلَكْشان بگذارد كه قرارى گيرند |
|
آنان كه دوست را از طريق ملكوت كثرات، و با كثرات مشاهده نمودند و اين طريقه را اختيار كردند، از ديدار معشوق بهره ها بردند؛ كه: «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ، فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى لَا انْفِصامَ لَها»[١]: (پس هركس كه به طاغوت كفر ورزيده و به خدا ايمان بيآورد، به تحقيق به دستگيره محكمى كه جدايى و حتّى تَرَكى هم ندارد، چنگ زده است.- نيز: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»[٢]: (و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و متفرّق نشويد.)؛ ولى دوام آن بهره بردارى، در گرو آن است كه زير و بالا شدنهاى اين عالم و كشاكش آن بگذارد در اين حال بمانند.
و ممكن است منظور خواجه از «سر زلف»، دست يافتن به شهود حضرت دوست از طريق معرفت نفس باشد؛ كه:
٢٠٢٤
«أَفْضَلُ الْمَعْرِفَةِ، مَعْرِفَةُ الْإِنْسانِ نَفْسَهُ.»
[٣]: (برترين شناخت اين است كه انسان خود را بشناسد.)
|
يا رب! اين بَچّه تُركان چه دليرند به خون |
كه به تير مژه هر لحظه شكارى گيرند |
|
چشم سياه و جمال جذّاب جانان در كشتن و فناى عشّاق، مهارتى عجيب.
[١] - بقره: ٢٥٦.
[٢] - آل عمران: ١٠٣.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.