جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٠ - غزل ٢٩٣ اى صبا نكهتى از كوى فلانى به من آر
خواجه در اين غزل پس از مبتلا شدن به هجران، در مقام اظهار اشتياق به ديدار دوست بوده و خطاب خود را با باد صبا نموده و مى گويد:
|
اى صبا! نكهتى از كوىِ فلانى به من آر |
زار و بيمار غمم، راحتِ جانى به من آر |
|
|
قلبِ بىحاصل ما را، بزن اكسير مراد |
يعنى از خاك دَرِ دوست، نشانى به من آر |
|
اى نفحات قدسى كه از جمال و كمال و عنايات دوست به بندگان برگزيدهاش پيغامها و مژده ها داريد! شمّه اى از آن را براى من زار و بيمار غم عشقش بياوريد و جانم را از بيمارى هجران خلاصى بخشيد. و دل بىحاصلم را راحتى داده و به مرادش برسانيد و از خاك در دوست نشان آشنايى به من آريد، تا اكسير قلب بى حاصل خود كنم و ديدارش نصيبم گردد.
و ممكن است منظور از «صبا»، مقرّبين، و يا اساتيد باشند (در اثر لطافت روحى و ربطشان با حقّ.)؛ چنانكه اين دو احتمال در غزل گذشته هم داده شد.
در جايى خواجه به خود نويد رسيدن به بيان گذشته را داده و مى گويد:
|
نَفَس باد صبا، مُشك فشان خواهد شد |
عالَم پير، دگر باره جوان خواهد شد |
|
|
ارغوان، جام عقيقى به سمن خواهد داد |
چشم نرگس، به شقايق نگران خواهد شد[١] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٩، ص ٢٠٧.