جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٧ - غزل ٢٦٤ هر آن كو خاطر مجموع و يار نازنين دارد
|
هرآن كوخاطرمجموع ويار نازنين دارد |
سعادت، همدم او گشت ودولت هم قرين دارد |
|
آرى، آن كه سعادت انس با محبوب حقيقى و يار نازنينى چون او نصيب گردد، غم بود و نبود، و كم و زياد و غيره عالم طبيعت را نخواهد داشت. وى را خاطرى آسوده و دولتى قرين گشته كه با هيچ چيز مقابله نخواهد كرد؛ كه: « [
٢٠٠٤
إِلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟! وَمَا الَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟! لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَكَ بَدَلًا.»
[١]: (بار الها! آن كه تو را از دست داد، چه چيزى يافت؟! و كسى كه تو را يافت، چه چيزى را از دست داد؟! براستى آن كس كه به جاى تو ديگرى را برگزيد، زيان برد.)
|
جنابِ عشق رادرگه، بسى بالاترازعقل است |
كسى آن آستان بوسد، كه جان در آستين ارد |
|
اين عشق است كه سالك را در معشوق فانى، و با او همنشين مى سازد. عقل را چنين هنرى نمى باشد و تنها راهنمايى به اوست؛ كه:
٢١٤٤
«أَلْعَقْلُ آلَةٌ أُعْطيناها لِمَعْرِفَةِ الْعُبُودِيَّةِ، لا لِمَعْرِفَةِ الرُّبُوبِيَّةِ.»
[٢]: (عقل، وسيله و ابزارى است كه براى شناخت بندگى به ما عنايت شده، نه براى شناخت ربوبيّت.).
خواجه هم مى خواهد بگويد: آستان معشوق حقيقى را تنها با برخوردارى از عشق مى توان بوسيد و به عبوديّت واقعى و فنا نايل گشت؛ زيرا عاشق صادق است.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - اثنى عشريّة، ص ١٩٧.