جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦ - غزل ٢٤٢ مرا به رندى و عشق، آن فضول عيب كند
|
گذار بر ظلمات است، خضرِ راهى جو |
مباد كآتش محرومى آبِ ما ببرد[١] |
|
و ممكن است بيت مورد بحث، اشاره به بيانى باشد كه در ذيل بيت غزل بعد مىآيد. كه:
|
ز آتش وادى ايمن نه منم خرّم و بس |
موسى اينجا به اميد قبسى مى آيد |
|
|
ز ديده خون بچكانَد فسانه حافظ |
چو ياد عهد شباب و زمان شيب كند |
|
اى دوستان و اهل طريق! اگر از گفتار و قلم خواجه، سخنان آتشين و خونين مشاهده مى كنيد، بدين جهت است كه او از جوانى و پيرى خود ياد مى كند.
مىنگرد كه جوانىاش در اشتياق ديدار دوست بسر آمده، و چون به ديدارش نايل شده گرفتار جذبات جلال وجمالش گرديده است. گاهى دوست به دست هجرش مى سپارد، و گاهى به دامن وصلش مى نوازد. چه مى تواند بكند؟ جز آنكه آتش درونىاش را در قالب گفتارش بيان نمايد و آبى بر آن بپاشد. نمىداند در نتيجه معشوق با او چه خواهد كرد. به گفته خواجه در جايى:
|
ترسم كه اشك در غم ما، پردهْ در شود |
وين رازِ سر به مُهر به عالم سَمَر شود |
|
|
خواهم شدن به ميكده، گريان و دادخواه |
كز دست غم خلاص، دل آنجا مگر شود |
|
|
اين سركشى كه در سَرِ سَرْوِ بلند توست |
كِىْ با تو دستِ كوته ما در كمر شود؟[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٦، ص ١٢٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٩، ص ١٣٤.