جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢ - غزل ٢٤٣ مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى آيد
|
هر سر موى مرا با تو هزاران كار است |
ما كجاييم و نصيحت گر بىكار كجاست! |
|
|
عاشق خسته زدردغم هجران توسوخت |
خودنپرسى توكه آن عاشق غمخواركجاست؟[١] |
|
|
كس ندانست كه منزلگه مقصود كجاست |
اين قَدَر هست كه بانگ جَرَسى مى آيد |
|
در رهگذر زمان، قافله عمر مى رود و همه را به طرف منزل مقصود مى برد و صداى زنگ قافله مرگ همه را به سوى حق سبحانه دعوت مى كند، كه: «إِنَّا لِلَّهِ، وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»[٢]: (همانا ما از آنِ خداييم و به سوى او بر مى گرديم.) اما مسافران اين قافله نمى دانند منزلگه مقصد و مقصود ايشان كجا است و دوست از چه طريق برايشان تجلّى خواهد كرد.
خلاصه آنكه مى خواهد بگويد: همانگونه كه دوست بنا داشت براى موسى ٧ از طريق درخت تجلّى داشته باشد؛ كه: «فَلَمَّا أَتاها، نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ، أَنْ يا مُوسى! إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ»[٣]: (پس هنگامى كه به سوى آتش آمد، از كنار وادى ايمن در سرزمين مبارك، از درخت ندا داده شد: اى موسى! همانا من خود خداوند پروردگار جهانيان هستم.) براى من و امثال من هم بَنا دارد از طريقى كه ظرفيّتمان اقتضا داشته باشد، تجلّى نمايد، (در عين اينكه او با همه اشياء و موجودات مى باشد). در جايى در باره خود مى گويد:
|
در اندرونِ من خسته دل ندانم كيست |
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٥، ص ١٠٠.
[٢] - بقره: ١٥٦.
[٣] - قصص: ٣٠.