جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٤ - غزل ٢٤٥ من و انكار شراب، اين چه حكايت باشد
گويا خواجه مدتى گرفتار سخنان نارواى زاهدان قشرى گرديده بوده كه به او تهمت رها كردن طريقه رندى و عشق به محبوب حقيقى و بازگشتن به طريقه زُهّاد و عُبّاد را زده بودهاند، لذا براى تبرئه خود مى گويد:
|
من و انكار شراب! اين چه حكايت باشد؟ |
غالباً اين قَدَرم عقل و كفايت باشد |
|
|
من كه شبها رَهِ تقوى زدهام با دَف و چنگ |
اين زمان سر به ره آرَمْ! چه حكايت باشد؟ |
|
از چون منى به دور است كه پس از سالها باده نوشى و ذكر و مشاهده و مراقبه جمال محبوب حقيقى، انكار آن كنم. مگر ممكن است و مى توان از فطرتِ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»[١]: (سرشتى كه خداوند همه مردم را بر آن آفريد، تغيير و تبديلى در آفرينش خدايى نيست.) بر كنار شد؟! اين قدر عقل و كفايت فكرى خدا به من عطا فرموده است.
چگونه ممكن است از چون منى، چنين انكارى سر زند، و به راه زهد و تقواى خشك باز گردم؟! و چسان مى توان باور نمود آن را از كسى كه هر شب با نفحات و مراقبات و مشاهدات وَجْد آورنده محبوب هم آغوش و بيدارى حاصل نموده و از تقوى و زهد خشك و عبادات قشرى دست كشيده و به اخلاص عبادات و.
[١] - روم: ٣٠.