جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٢ - غزل ٢٥٣ مىزنم هر نفس از دست فراقت فرياد
خواجه در اين غزل فرياد از درد فراق دارد. معلوم مى شود وصالى داشته و سپس به فراق مبتلا گشته؛ چنانكه بيت چهارم بر اين امر شاهد است. مىگويد:
|
مىزنم هر نَفَس از دست فراقت فرياد |
آه اگر ناله زارم نرساند به تو باد! |
|
محبوبا! فراقت براى من آرام و قرار و راحتى نگذاشته، شب و روزم به ناله و افغان مى گذرد. اگر باد صبا و نسيمهاى پيام آور عاشقت (و يا انبياء و اولياء : و مقرّبين و آنان كه به جهت لطافت روحى با تو انس و الفت دارند) تو را از ناله و افغان من آگاه نسازند، فريادم دو چندان خواهد شد و همواره در ناراحتى و درد هجران بسر مى برم؛ ولى:
|
چه كنم؟ گر نكنم ناله و فرياد و فغان |
كز فراق تو چنانم كه بد انديش تو باد |
|
با اين همه، اگر فرياد و ناله نكنم، چه مى توانم كرد؟ الهى! بد خواهانت در ناراحتى باشند، نه من كه عاشق توام و در هجرت مى سوزم. اين درد فراق توست كه مرا به ناله و فرياد و فغان وا داشته است.
١٩٠٧
«إِلهى! ... كَرْبى لا يُفَرِّجُها سِوى رَحْمَتِكَ، وَضُرّى لا يَكْشِفُهُ غَيْرُ رَأْفَتِكَ، وَغُلَّتى لا يُبَرِّدُها إِلّا وَصْلُكَ، وَلَوْعَتى لا يُطْفِئُها إِلّا لِقاؤُكَ.»
[١]: (معبودا! ... غم و اندوه شديدم را جز رحمتت نمى گشايد، و رنج و آلامم را جز رأفت و مهربانىات.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.