جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٩ - غزل ٢٧٩ بوى مشك ختن از باد صبا مى آيد
عنايتى حاصل شود، كه ديگر از گريستن حيا مى كنم و با خود مى گويم: اين چه كارى است؟ با ديدن خويش و او را براى خود خواستن، اشك از ديدگان مى بارى؟
اين عمل توجّه تو را به عالم خاكى و دو بينى نشان مى دهد؛ لذا مردمك چشم مرا از تو حيا مى آيد؛ كه:
«ما لِلتُّرابِ وَرَبِّ الْارْبابِ؟»
: (خاك كجا و ربّ الأرباب كجا؟). در جايى مىگويد:
|
ز گريه، مردم چشمم نشسته در خون است |
ببين كه در طلبت، حالِ مردمان چون است |
|
|
از آن زمان كه ز دستم برفت يارِ عزيز |
كنار ديده من، همچو رود جيحون است[١] |
|
با اين همه:
|
حافظ! از باده مپرهيز، كه گل باز به باغ |
از پىِ عيش، به صد برگ و نوا مى آيد |
|
اى خواجه! چون ديدار محبوب حقيقى ميسّر نمى شود، نااميدى به خود راه مده و همواره به ياد و ذكر و مراقبه جمالش باش، باشد كه روزى باز محبوب تجلّى نمايد و به عيش و نوش با وى بنشينى و از ديدارش سودها ببرى. در جايى مى گويد:
|
دانى كه چيست دولت؟ ديدار يار ديدن |
در كوى او گدايى بر خسروى گزيدن |
|
|
از جان طمع بريدن آسان بود، و ليكن |
از دوستانِ جانى، مشكل توان بريدن |
|
|
فرصت شمار صحبت، كز اين دو راهِ منزل |
چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٦، ص ٩٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٢، ص ٣٤٤.