جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٢ - غزل ٢٤٨ من وصلاح وسلامت؟ كس اين گمان نبرد
|
مباش غرّه به علم و عمل، فقيه زمان! |
كه هيچ كس ز قضاىِ خداىْ جان نبرد |
|
|
مشو فريفته رنگ وبو، قدح دركش |
كه زنگ غم ز دلت جز مى مغان نبرد |
|
اى فقيه زمان! علم و عمل تو را مغرور نسازد، و گمان مبرى كه چون صاحب علم و عمل مى باشى، گوىِ سعادت از آنِ تو شده و همواره عنايات ظاهرى دوست شامل حال تو خواهد شد. به خود آى و به فكر اصلاح خويش برآ، و توجّه به رنگ و بو و مغرور شدن به علم و عمل را رها كن؛ كه:
١٨٦٥
«جِماعُ الشَّرِّ فِى الْإِغْتِرارِ بِالْمُهَلِ وَالْإِتِّكالِ عَلَى الْعَمَلِ.»
[١]: (فريفته شدن به فرصتها و تكيه نمودن بر عمل، جامع همه بديهاست.- يا:
١٨٦٦
«طُوبى لِمَنْ لَمْ تَقْتُلْهُ قاتِلاتُ الْغُرُورِ.»
[٢]: (خوشا به حال كسى كه غرورهاى كشنده او را نكشته باشد.).
بيا و ظرفى از شراب محبّت و ذكر دوست دركش، تا دريابى كه زنگ غم دور زمانه را آيا جز شراب آتشين تجلّيات پر شور و مست كننده محبوب از دل مىزدايد؟! لذا در جايى مى گويد:
|
قدح پر كن، كه من از دولت عشق |
جوانبخت جهانم گر چه پيرم |
|
|
مبادا جز حساب مطرب و مى |
اگر حرفى كشد كلك دبيرم |
|
|
قرارى كردهام با ميفروشان |
كه روز غم بجز ساغر نگيرم[٣] |
|
و آيا رذائل اخلاقى و غرور و غيره را جز به مى مشاهدات دوست مى توان علاج نمود؟!
|
اگرچه ديده بُوَد پاسبان تو، اى دل! |
بهوش باش! كه نقد تو پاسبان نبرد |
|
[١] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب الغرور، ص ٢٩٠.
[٢] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب الغرور، ص ٢٩٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٧، ص ٣٢٧.