جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥١ - غزل ٢٧٦ آنكه رخسار تو راى رنگ گل نسرين داد
|
وَدَّعْتُ قَبْلَ الْهَوى رُوحى لِما نَظَرَتْ |
عَيْناىَ مِنْ حُسْنِ ذاكَ الْمَنْظَرِ الْبَهِجِ[١] |
|
و به گفته خواجه در جايى:
|
بازار شوق گرم شد آن شمعْ رُخ كجاست |
تا جان خود بر آتش رويش كنم سپند[٢] |
|
|
گنج زَرْگر نبود، گنج قناعت باقى است |
آن كه آن داد به شاهان، به گدايان اين داد |
|
محبوبا! اگرچه از نظر ظاهر ما تهيدستيم، ولى چون تو را داريم بىنيازيم و حضرتت ما را بس است؛ كه:
٢٠٧٨
« [إِلهى] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟! وَمَا الَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟!»
[٣]: (معبودا! آن كه تو را از دست داد، چه چيزى يافت؟! و كسى كه تو را يافت، چه چيزى از دست داد؟!- اگر به اهل دنيا، مال و ثروت عنايت نموده و غنيّشان كردهاى، محبّت و عشق خود را هم به ما عطا نموده و از غير خودت بىنياز گردانيدهاى. در جايى مى گويد:
|
گر چه ما بندگانِ پادشهيم |
پادشاهانِ مُلك صبحگهيم |
|
|
گنج، در آستين و كيسه تهى |
جام گيتى نما و خاك رهيم[٤] |
|
و ممكن است به مناسبت جمله «گنج زرگر نبود ...»، منظور از «قناعت» در بيت، قناعت به اموال ظاهرى باشد؛ كه:
٢٠٧٩
«أَلْقَناعَةُ، رَأْسُ الْغِنى.»
[٥]: (قناعت، سرچشمه بىنيازى است.- همچنين:
٢٠٨٠
«أَطْيْبُ الْعَيْشِ، الْقَناعَةُ.»
[٦]: (خوشترين زندگانى، قناعت مى باشد.- نيز:
٢٠٨١
«أَعْوَنُ شَىْ ءٍ عَلى صَلاحِ النَّفْسِ، الْقَناعَةُ.»
[٧]: (قناعت، كمك كنندهترين چيز بر اصلاح نفس مى باشد.- يا:
٢٠٨٢
«كَيْفَ يَسْتطيعُ صَلاحَ نَفْسِهِ، مَنْ لا يَقْنَعُ بِالْقَليلِ؟!»
[٨]:
[١] - ديوان عمر بن الفارض، ص ١٦٩- چون چشمانم به حسن و زيبايى آن منظر و جمال برافروخته افتاد، پيش از عشق و دلدادگى، جان و روحم را بدرود گفتم.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٩، ص ١٢٢.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٤، ص ٣١٩.
[٥] - غرر و درر موضوعى، باب القناعة، ص ٣٢٦.
[٦] ( ٦، ٧) غرر و درر موضوعى، باب القناعة، ص ٣٢٧.
[٧] ( ٦، ٧) غرر و درر موضوعى، باب القناعة، ص ٣٢٧.
[٨] - غرر و درر موضوعى، باب القناعة، ص ٣٢٨.