جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٠ - غزل ٢٧٦ آنكه رخسار تو راى رنگ گل نسرين داد
جلالى آنها نمى گذارد با تو انس داشته باشم و عطر تو را از ميان آنها و با ايشان استشمام كنم؛ ولى اميد آن دارم كه روزى، كرم و صفت جمالى، و ياجمالت دستگيرىام نموده و پرده از كثرات بر كنار ساخته و مرا از صفت جلالىات بستاند.
بخواهد بگويد:
٢٠٧٧
«وَانْقُلْنى مِنْ ذِكْرى إِلى ذِكْرِكَ، وَلا تَتْرُكْ بَيْنى وَبَيْنَ مَلَكُوتِ عِزِّكَ باباً إِلّا فَتَحْتَهُ، وَلا حِجاباً مِنْ حُجُبِ الْغَفْلَةِ إِلّا هَتَكْتَهُ، حَتْى تُقيمَ رُوحى بَيْنَ ضِياءِ عَرْشِكَ، وَتَجْعَلَ لَها مَقاماً نَصْبَ نُورِكَ؛ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَديرٌ.»
[١]: (و مرا از ياد و ذكر خودم به ذكر و يادت باز گردان، و ميان من و ملكوت مقام عزّتت درى مگذار جز اينكه گشوده باشى، و هيچ حجابى از حجابهاى غفلت، مگر اينكه برداشته باشى، تا اينكه روحم را در برابر روشنايى عرشت برپا داشته و براى آن جايگاهى در مقابل نورت قرار دهى؛ كه تو بر هر چيزى توانايى.)
|
من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم |
كه عنانِ دلِ شيدا به كف شيرين داد |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! در مقابل مشاهده جمالت، نه امروز خود را بىمهابا از دست دادهام، بلكه در گذشته چون به مشاهده جمالت نائل شدم، دانستم كه چنان جمالى مرا از من خواهد گرفت، لذا از خويش گذشتم و با خود گفتم: هرچه پيش آيد، بر آن صبر خواهم كرد.
آنان كه زليخا را بخاطر عشق و فريفتگىاش به يوسف ٧ ملامت مى نمودند، چون او را ديدند، خود را فراموش كرده و دستهايشان را بريدند؛ كه: «فَلَمَّا رَأَيْنَهُ، أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ، وَ قُلْنَ: حاشَ لِلَّهِ! ما هذا بَشَراً، إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ»[٢]: (چون چشمشان به او افتاد، بزرگىاش در دلشان قرار گفته و [به جاى ترنج،] دستهايشان را بريده و گفتند:
پاك و منزّه باد خدا! اين كه آدمى نيست، بى گمان فرشته بزرگوارى است.).
عمر بن فارض در اين معنى خوب مى گويد:.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ٩٦.
[٢] - يوسف: ٣١.