جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٩ - غزل ٢٧٦ آنكه رخسار تو راى رنگ گل نسرين داد
خواجه در اين غزل با بياناتى كه مخصوص خود اوست، فرياد از روزگار فراق كرده، و در ضمن، به خود وعده پايان يافتنش راى داده و مى گويد:
|
آن كه رخسار تو راى رنگ گل نسرين داد |
صبر و آرام تواند به من مسكين داد |
|
آرى، عاشق راى نمى توان گفت: از ديدن جمال معشوق صابر باش، ولى مى توان گفت: چون به فراق مبتلا گشتى، صبر بر فراق راى پيشه خود ساز؛ زيرا اگر صبر نكند، چه مى تواند بكند.
خواجه هم مى خواهد بگويد: اى معشوقى كه خود راى به كمال حسن و زيبايى آراسته اى و مرا فريفته خويش ساختهاى! مىتوانى در فراقت به من صبر و آرامش دهى. و در واقع، جمال زيباى اوست كه به عاشق حقيقى تحمل صبر و آرامش براى رسيدن به مقصود مى دهد.
بخواهد بگويد:
٢١٦٩
«إلهى! لا تغلق على موحديك أبواب رحمتك، ولا تحجب مشتاقيك عن النظر إلى جميل رؤيتك.»
[١]: (بار الها! درهاى رحمتت راى به روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقانت راى از مشاهد جمال نيكويت محجوب مگردان.)
|
آن كه گيسوى تو راى رسم تطاول آموخت |
هم تواند كرمش، داد من غمگين داد |
|
درست است كه مظاهر و كثرات با من در حال سركشى و تطاولند، و جهت
[١] - بحار الانوار، ج ٤، ص ١٤٤.