جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٠ - غزل ٢٤٤ مطرب عشق عجب ساز و نوايى دارد
تو متوجّه شده و هوا خواهت گرديده، عظمت و بهايى يافته، به گونه اى كه به همه وجود، تو را مى خواهم، مرا محترم دار و عنايات خود را از من مگير. بخواهد بگويد:
١٨٢٧
«إِلهى! هَلْ تُسَوِّدُ وجُوُهاً خَرَّتْ ساجِدةً لِعَظَمَتِكَ؟! أَوْ تُخْرِسُ أَلْسِنَةً نَطَقَتْ بِالثَّناءِ عَلى مَجْدِكَ وَجَلالَتِكَ؟! أَوْ تَطْبَعُ عَلى قُلُوبٍ انْطَوَتْ عَلى مَحَبَّتِكَ؟! أَوْ تُصِمُّ أَسْماعاً تَلَذَّذَتْ بِسِماعِ ذِكْرِكَ فى إِرادَتِكَ؟! أَوْ تَغُلُّ أَكُفّاً رَفَعَتْها الْآمالُ إِلَيْكَ رَجآءَ رَأْفَتِكَ؟! أَوْ تُعاقِبُ أَبْداناً عَمِلَتْ بِطاعَتِكَ حَتّى نَحِلَتْ فى مُجاهَدَتِكَ؟! أَوْ تُعَذِّبُ أَرْجُلًا سَعَتْ فى عِبادَتِكَ؟!»
[١]: (معبودا! آيا صورتهايى را كه در پيشگاه عظمتت به خاك افتاده و سجده نمودند سياه مى گردانى؟! يا زبانهايى را كه به مجد و جلال تو ثناگفتند، لال مى سازى؟! يا بر دلهايى كه عشق و محبّتت آنها را فرا گرفته مهر مى نهى؟! يا گوشهايى كه به شنيدن ذكرت به قصد تو لذّت بردند، كر خواهى نمود؟! يا دستهايى كه آرزوها و آمال به تو، آنها را به اميد مهر و رأفتت بلند كردند، غلّ و زنجير مى بندى؟! يا بدنهايى را كه به طاعتت عمل نموده و در مجاهدهات لاغر شدند، عقاب خواهى كرد؟! يا پاهايى را كه در عبادتت كوشا بوده، عذاب خواهى نمود؟!)
|
اشك خونين به طبيبان بنمودم، گفتند: |
درد عشق است و جگر سوز دوايى دارد |
|
چون سرشك ديدگانم را كه از خون دلم سرچشمه گرفته، به علاج كنندگان دردمندان عشقش، و يا طبيبان ظاهرى نشان دادم، سرشك عاشقانه دانستند و دوايش را ديدار معشوق پرى رُخسارم تشخيص دادند. كنايه از اينكه: محبوبا! بيا و جلوه اى كن و با ديدارت، به اشك چشم من خاتمه بده.
|
پيام دوست شنيدن، سعادت است وسلامت |
فداى خاك دَرِ دوست باد، جانِ گرامى |
|
|
بيا به شام غريبان و آب ديده من بين |
بسانِ باده صافى، در آبگينه شامى |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٣.