جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٢ - غزل ٢٥٨ نيست در شهر نگارى كه دل ما ببرد
|
عجايب رَهِ عشق اى رفيق! بسيار است |
ز پيش آهوى اين دشت، شير نر برميد[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
شير، در باديه عشقِ تو روباه شود |
آه! از اين راه كه در وى خطرى نيست، كه نيست[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
طريق عشق، پر آشوب و فتنه است، اى دل! |
بيفتد آن كه در اين راه با شتاب رود[٣] |
|
ولى با اين همه، پيمودن اين راه با راهنمايى آگاه و استادى كامل، پيروزى و غلبه بر مشكلات را در بر دارد. در جايى مى گويد:
|
بار غمى كه خاطر ما خسته كرده بود |
عيسى دمى بفرستاد و برگرفت[٤] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
به كوى عشق مَنِهْ بىدليلِ راه، قدم |
كه گم شد آن كه دراين ره به رهبرى نرسيد[٥] |
|
و نيز در جاى ديگر مى گويد:
|
به كوى عشق مَنِهْ بىدليلِ راه، قدم |
كه من به خويش نمودم صد اهتمام ونشد[٦] |
|
و بالأخره در جايى مى گويد:.
[١] ( ١، ٥) ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠١، ص ١٦٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٠، ص ١٠٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٩، ص ١٤١.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٣، ص ١٠٦.
[٥] ( ١، ٥) ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠١، ص ١٦٩.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٣، ص ١٩٢.