جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢١ - غزل ٢٨٦ ياد باد آنكه ز ما وقت سفر ياد نكرد
|
شايد ار پيك صبا از تو بياموزد كار |
ز آنكه چالاكتر از اين، حركت، باد نكرد |
|
در اين بيت خواجه باز مى گردد به بيان و گفتار بيت اوّل. مىخواهد بگويد: پس از اينكه با من وداع ننموده، و ناگهان سفر كردى و رفتى، ديگر باد صبا بايد به تو دست خوش بگويد و طريق تند رفتن را از تو بياموزد؛ زيرا مهلت ندادى تا غمديده فراق كشيدهات با تو وداعى كند. چه دير جلوه نمودى و زود برفتى! در جايى مى گويد:
|
نكرد آن همدم ديرين مدارا |
مسلمانان! مسلمانان! خدا را |
|
|
چنان بىرحم زد، زخم جدايى |
كه گويى خود نبود است آشنايى |
|
|
برفت و طبع خوش باشم حزين كرد |
برادر با برادر كِىْ چنين كرد[١] |
|
|
مطربا! پرده بگردان و بزن راه عراق |
كه از اين راه بشد يار و زما ياد نكرد |
|
اى نفحات جان فزا و به وجد آورنده دوست! تا به حال به طريقى مرا به ياد او مىآورديد، از اين پس به طريقى ديگر در من شور به پا كنيد، تا با از دست شدنم، معشوقِ از دست رفتهام باز گردد و از هجرم خلاصى بخشد. در جايى مى گويد:
|
اى صبا! نكهتى از كوى فلانى به من آر |
زار و بيمار غمم، راحتِ جانى به من آر |
|
|
قلبِ بىحاصل ما را، بزن اكسير مراد |
يعنى از خاكِ دَرِ دوست نشانى به من آر |
|
|
ساقيا! عشرت امروز به فردا مفكن |
يا ز ديوان قضا، خطِّ امانى به من آر[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، مثنوى آخر كتاب، ص ٤٥٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٣، ص ٢٢٩.