جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٨ - غزل ٢٥٢ مرا به وصل توگر ز آنكه دسترس باشد
|
عشقت نه سرسرى است، كه از سر بدر شود |
مهرت نه عارضى است، كه جاىِ دگرشود |
|
|
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم |
با شير اندرون شد و با جان بدر شود[١] |
|
|
چه حاجت است به شمشير، قتلِ عاشق را |
كه نيمْ جانِ مرا، يك كرشمه بس باشد |
|
اى دوست! براى خواجه در عشقت رمقى بيش نمانده تا آنكه به شمشيرش بكشى و خونش بريزى. با كرشمه و نازى به پيشت جان خواهد داد.
كنايه از اينكه: كرشمه اى كن و مرا از من بِستان و به شهود فناى خويشم آگاه ساز؛ كه:
٤٠١٨
«وَامْنُنْ بالنَّظَرِ إِلَيْكَ عَلَىَّ، وَانْظُرْ بِعَيْنِ الْوُدِّ وَالْعَطْفِ إِلَىَّ، وَلا تَصْرِفْ عَنّى وَجْهَكَ، وَاجْعَلْنى مِنْ أَهْلِ الْإِسْعادِ وَالحُظْوَةِ عِنْدَكَ. يا مُجيبُ! يا أَرْحَم الرّاحِمينَ!»
[٢]: (و بر من به نگريستن بر جمالت منّت گذار، و به چشم لطف و محبّت به من بنگر، و هرگز روى از من مگردان، و مرا از اهل سعادت و داراى منزلت و بهره مندى در نزدت قرار ده. اى اجابت كننده! اى مهربانترين مهربانها!- به گفته خواجه در جايى:
|
كرشمه اى كن و بازار ساحرى بِشِكَن |
به غمزه، رونق بازار سامرى بِشِكَن |
|
|
به باد دِهْ سر و دستار عالَمى، يعنى: |
كلاهْ گوشه به آئين دلبرى بِشِكَن |
|
|
برون خرام وببر گوى نيكى از همه كس |
سزاى حور دِهْ و رونق پرى بِشِكَن[٣] |
|
|
هزار بار شود آشنا و ديگر بار |
مرا ببيند و گويد: كه اين چه كس باشد؟ |
|
اين بيت، حاوى گله اى است عاشقانه از دوست به اينكه: وى همواره عقد.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٥، ص ١٨٦.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٩، ص ٣٤٨.