جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٥ - غزل ٢٨٢ زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد
|
از آن زمان كه ز دستم برفت يارِ عزيز |
كنار ديده من، همچو رودِ جيحون است[١] |
|
|
اگر نه در خم چوگان او رَوَد سَرِ من |
ز سر چه گويم و سَر، خود چه كار باز آيد؟! |
|
اگر دوست مرا به خود نخواند و اختيار از من نستاند و به او نگروم، مرا بىاو چه حاصلى خواهد بود؛ كه:
٢١٢٤
«أَسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلِّ لَذَّةٍ بِغَيْرِ ذِكْرِكَ، وَمِنْ كُلِّ راحَةٍ بِغَيْرِ أُنْسِكَ، وَمِنْ كُلِّ سُرُورٍ بِغَيْرِ قُرْبكَ، وَمِنْ كُلِّ شُغْلٍ بِغَيْرِ طاعَتِكَ.»
[٢]: (از هر لذتى به غير يادت، و از هر راحتى به غير انس با تو، و از هر خوشحالى به غير قربت، و از هر كارى به جز طاعت و عبادتت آمرزش مى طلبم.) در واقع، مىخواهد بگويد:
|
من عمر در غم تو به پايان برم، ولى |
باور مكن كه بىتو زمانى بسر برم |
|
|
درد مرا طبيب نداند دوا، كه من |
بى دوست خسته خاطر و با دوست خوشترم |
|
|
گفتى: بيار رَخْتِ اقامت به كوى ما |
من خود به جان تو، كه از اين كوى نگذرم[٣] |
|
|
دلى كه با خم زلفين او قرارى داد |
گمان مبر كه دگر با قرار باز آيد |
|
آن دلى كه به او قرار و آرامش گرفت و به دام جلال و جمالش گرفتار گشت و با ملكوت كثرات، مشاهدهاش نمود (چه در عوالم تمثّليّه، و چه در عالم مادّه)، چگونه مى تواند با غير او قرار گيرد (و باز متوجّه عوالم تمثّليّه و مادّه گردد- در.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٦، ص ٩٤.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٥، ص ٢٩٤.