جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٧ - غزل ٢٧٩ بوى مشك ختن از باد صبا مى آيد
|
نُكْهَت مُشْك خُتَن مى دمد از جَيْب نسيم |
كاروانى، مگر از ملك خطا مى آيد؟! |
|
معشوقا! از گريبان نسيمها و نفحاتت، رايحه مُشك خُتَن را استشمام مى كنم. گويا كاروانى از نسيمهاى وصل و ديدارت را براى من مى آورند. در جايى مى گويد:
|
مگر نسيم خطت، صبح در چمن بگذشت |
كه گل به بوى تو، بر تن چو صبح جامه دريد؟ |
|
|
بيا كه با تو بگويم غم و ملالت دل |
چرا؟ كه بىتو ندارم مجال گفت و شنيد |
|
|
بهاى وصل توگر جان بُوَد، خريدارم |
كه جنسِ خوب، مُبصِّر به هرچه ديد خريد[١] |
|
|
عشقِ جان سوز تو پيوسته مرا مى پرسد |
پادشاهى است، كه يادش ز گدا مى آيد |
|
اى دوست! عشق و محبّت جان سوز تو، چه خوش بنده نوازى كرده و همواره از گدايان بازجويى مى نمايد و به پرسشم آمده و از من جدا نمى شود و هميشه به ياد تو مىدارد! پادشاهى است كه يادش ز گدا مى آيد. در جايى مى گويد:
|
غيرت عشق، زبانِ همه خاصان ببريد |
از كجا سرّ غمش در دهن عام افتاد؟ |
|
|
هر دمش با من دلسوخته لطفى دگر است |
اين گدا بين، كه چه شايسته انعام افتاد[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٣، ص ١٣٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٤، ص ١٨٥.