جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٣ - غزل ٢٩٣ اى صبا نكهتى از كوى فلانى به من آر
|
ساقيا! برخيز و در ده جام را |
خاك بر سر كن غمِ ايّام را |
|
|
گرچه بد نامى است نزد عاقلان |
ما نمى خواهيم ننگ و نام را[١] |
|
در جاى ديگر مى گويد:
|
ساقى! به نور باده برافروز جام ما |
مطرب بگو، كه كارجهان شد به كام ما[٢] |
|
و چنانچه امروزم نمى پسندى كه با تو عشرت داشته باشم، وعده فردايم بده و از هجر باز پسينم ايمن كن، تا قدرى از غم و اندوه رهايى يابم.
|
به صد اميّدنهاديم دراين مرحله پاى |
اى دليلِ دلِ گمگشته! فرو مگذارم[٣] |
|
|
دلم از دست بشد دوش، كه حافظ مى گفت: |
اى صبا! نكهتى از كوى فلانى به من آر |
|
اين مكالمان شب گذشته من با باد صبا، مرا به عالم انس بيشترى با دوست كشيد و از خود بيرون شدم، حال:
|
اى صبا! سوختگان بر سَرِ رَهْ منتظرند |
اگر از يار سفر كرده پيامى دارى[٤] |
|
و گويا به مشام جانش نسيمى از نفحات رسيده، كه در جايى مى گويد:
|
بوىِ مُشك خُتَن از باد صبا مى آيد |
اين چه بادى است كزاو بوى شما مى آيد؟! |
|
|
مىدهد مژده به يعقوبِ حزين از يوسف |
يا نويدى ز سليمان به سبا مى آيد[٥] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣، ص ٤٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤، ص ٤٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٣، ص ٣١٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٥، ص ٣٨٤.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٩، ص ٢٢٠.