جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٠ - غزل ٢٩٦ روى بنما و مراگو كه دل از جان برگير
مىباشد. در جايى مى گويد:
|
باز آى ساقيا! كه هوا خواه خدمتم |
مشتاقِ بندگى و دعا گوىِ دولتم |
|
|
زآنجا كه فيضِ جامِ سعادتْ فروغ توست |
بيرون شدنْ نماى، ز ظلماتِ حيرتم |
|
|
دريا وكوه در ره ومن خسته وضعيف |
اى خضر پى خجسته! مدد كن به همّتم |
|
|
حافظ، به پيش تو خواهد سپرد جان |
در اين خيالم، ار بدهد عمر مهلتم[١] |
|
|
در سماع آى و ز سر خرقه بينداز و برقص |
ور نه در گوشه رو و دلق ريا بر سر گير |
|
خواجه در اين بيت خود و يا سالكين را مورد خطاب قرار داده و مى گويداى خواجه! و يااى اهل طريق! به مجلس سماع اهل دل گذر كنيد و به سخنان عاشقانه و توصيفات معشوق حقيقى از زبان ايشان گوش فرا دهيد تا به وجد و شعف آييد و خرقه زهد و ريا را به دور افكنيد و بهره اى از كمالات معنوى برگيريد؛ وگرنه، برويد و خرقه زاهدانه و رياى خويش دربر گيريد و بدانيد كه شما را هيچ سودى نخواهد بخشيد. در جايى مى گويد:
|
تسبيح و خرقه، لذّتِ مستى نبخشدت |
همّت در اين عمل، طلب از مِىْ فروش كن |
|
|
در راه عشق، وسوسه اهرمن بسى است |
هشدار! و گوشِ دل به پيام سروش كن |
|
|
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند |
اى چنگ! ناله بركش واى دف! خروش كن[٢] |
|
|
دوست گو يار شو و جملهْ جهان دشمن باش |
بخت گو روى كن و روىِ زمين لشگر گير |
|
آرى بهره هركس و سود هر سالكى از اين جهانِ بازيچه كه: «اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ»[٣]: (بدانيد كه زندگانى دنيا، جز بازيچه و لهو و زينت.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٢، ص ٣٣٧.
[٣] - حديد: ٢٠.